تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
تو با پيرى به اين كار كمر ببندى . ولى گيو به دو گفت : من ، خود ، اين كار را خواستم . پس اكنون اى پسر ، گاه آرايش رزم است ، نه هنگام پيرى و آسايش . تو نيز از رفتن من هيچ اندوهگين مشو ، زيرا كه من كوه خارا را نيز به دَم بسوزانم . بدين سان گيو در هنگامى كه همه جا را يخ و برف فرا گرفته بود ، به سختى از كاسه‌رود بگذشت . چون خود را به فراز آن كوه هيزم رسانيد ، بالا و پهناى آن را از هم باز نشناخت . پس با پيكان تيرش آتشى برافروخت و آن آتش را بدان كوه افكند و هيزمها را بسوخت . سه هفته از زبانهء آن آتش و باد و دود آن نتوانستند بگذرند . در هفتهء چهارم آن آب و آتش ، آرام گرفت و سپاه برگذشت . گرفتن بهرام ، كبوده را بارى ، چون سپاه توس بر او گِرد شد ، از پس آن آتش به راه گروگرد روان شد . سپاهيان چنان كه سزاوار بود ، بيآمدند و بر همهء دشت و دهار سراپرده زدند و ديده‌بانان را در هر سو بتاختند . گروگرد نشستنگاه تژاو بود كه همآورد شيران بود . اسپان تژاو در آنجا نگاهدارى مىشد . پس به او آگهى رسيد كه سپاه ايران بيآمد و بايد آن گله‌هاى اسپان را به گوشه‌اى ببرد . تژاو به شتاب پهلوانى را به نزديك شبان افراسياب فرستاد . نام آن شبان شايسته ، كبوده بود . به دو گفت : چون شب فرا رسد ، تو از اينجا برو و روى خود به كسى منماى . آنگاه ببين كه سپاهيان ايران چند تن هستند و در ميان پهلوانانشان چه كسى كلاه و درفش دارد . پس از آن ما از اينجا بر ايشان شبيخون كنيم و در جنگ خود ، كوه را نيز هامون سازيم . پس چون شب تيره فرا رسيد ، كبوده همچون ديوى سياه به نزديك سپاه ايران آمد . از سوى سپاه ايران ، بهرام - كه كمند او سر پيل را نيز به دام مىآورْد - ديده‌بان