تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
و همهء كوهها را برف فرا گرفت . همهء كشور به زير برف ناپديد گشت و يك هفته هيچ‌كس روى دشت را نديد . خورد و خواب و آرامش بر ايشان تنگ شد . گويى همهء روى زمين ، چون سنگ گشته بود . ديگر نبرد از ياد همگان برفت . اسپان جنگى را مىكشتند و مىخوردند . مردم و چهارپايان بسيارى تباه گشتند و يك تن را نيز نيروى جنگ نمانْد . تا اين كه به روز هشتم سرانجام آفتاب بلند برآمد و گيتى يك سره چون دريا گشت . پس توس سپهبد همه سپاهيان را گرد آورد و با ايشان چندى از نبرد سخن راند و گفت : سپاهيان ما در اينجا از تنگى تباه گشتند پس سزاوار است كه از اين رزمگاه برويم . هرگز بر اين سرزمينهاى كلات و سپدكوه و كاسه‌رود ، درود مبادا . پس بهرام سرافراز از ميان پهلوانان گفت : تو اى سپهبد ، خود دانى كه ما را با گفتارت مىخواهى خاموش سازى . آن هنگام كه آهنگ رزم با پسر سياوش كردى ، تو را گفتم مكن . پس بنگر كه از آنچه كردى چه بر سرمان آمد . هنوز نيز بديهايى در پيش است . توس سپهبد كه چنين شنيد ، به دو گفت : همانا كه آذرگشسپ نيز از زراسپ جنگى ، نام آورتر نبود . فرود نيز به بىگناهى كشته نشد ، كه اين سرنوشت او بود و همان نيز شد . در ميان سپاهيان بنگر و بگو آيا كدامين كس را به مردى و ديدار و توانگرى ريونيز مىبينى ؟ جوانى خردمند و آهسته بود كه دل من به دو شاد بود . ليك اكنون ديگر از گذشته ياد نكنيم و نيز از اين كه آيا او به بيداد كشته شد يا به داد . چون گيو پسر گودرز از شاه ، جامهء شاهوار گرفت تا آن كوه هيزم را در راه بسوزاند ، پس اكنون هنگام آن سوختن است و بايد كه آسمان را نيز به آتش برافروزد . باشد كه راه سپاه گشوده گردد و بتوانند از آن بگذرند . گيو كه چنين شنيد ، به توس گفت : اين كار براى من رنج نباشد اگر هم رنجى باشد ، پس بىگمان بدون گنج نباشد . ليك بيژن از آن كار ، اندوهگين گشت و گفت : من بر اين كار با تو همداستان نباشم . تو مرا با رنج و سختى بپروردى و هرگز مرا با گفتارت نيآزردى . اكنون من كه جوانم نبايد بنشينم و