تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
آن دو شير سرافراز و رزمساز ، گرز گران بركشيدند . بيژن خروشى برآورد و گرز گران را بر دوش آورد و چنان بر ميان پلاشان پهلوان بزد كه همهء مهره‌هاى پشت او بشكست و خُرد گشت . پلاشان با جوشن و تن و كلاهخودى دريده ، از بالاى اسپ بر زير افتاد . بيژن به شتاب از اسپ فرود آمد و سر آن مرد جنگى را از تن جدا ساخت . آنگاه زره و سر و اسپ آن نامجوى را به سوى پدر آورد . از ديگر سو ، دل گيو از آن جنگ پر از درد بود و جوشان و خروشان در آن ديدگاه بايستاده بود تا گَرد بيژن كِى پديدار مىگردد . ناگهان آن پسر جوان با سر و جوشن و اسپ آن پهلوان از راه بيآمد و آنها را به پيش پدر نهاد . گيو كه چنين ديد ، به دو گفت : پيروز باشى اى پسر . آنگاه هر دو با شادمانى از جاى برخاستند و به سوى سراپردهء توس رو نهادند . سپس سر و اسپ و جوشن و كلاهخود پلاشان را به پيش توس سپهبد بيآورد . توس پهلوان چنان از آن كار شاد گشت كه گويى نزديك بود روان از تنش بر شود . پس به دو گفت : اين پشت سپاه و سرِ نامداران و ديهيم شاه بود . هميشه شاد و برترمنش زندگانى كنى و بد بدخواهان از تو دور بادا . تنگ شدن ايرانيان از برف در همان هنگام به افراسياب آگهى رسيد كه مرز توران چون درياى آب گشت و سپاهى به سوى كاسه‌رود آمد و زمين از كين سياوش ، سياه گشت . پس افراسياب سپهبد به پيران سپهسالار گفت : ديگر خسرو آن سخن نهان را آشكار كرد . اينك بر ما بايسته است كه همگى با درفش و تبيره به پيش ايشان شتابيم و گرنه سپاهى از ايران بيآيد و ديگر خورشيد و ماه را روشن نبينيم . پس تو سپاه را از هر سو گرد آور و درنگ مكن . از سوى ديگر در جايگاه ايرانيان ، چنان تند بادى برآمد كه هيچ‌كس مانند آن را به ياد نداشت . آنگاه ابر بزرگى نزديك گوشت از بسيارىِ سرما آب و سراپرده‌ها يخ زد