تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
بنشسته بودند و با يكديگر سخن مىگفتند كه ناگهان درفش پلاشان را از ميان سپاه توران بديدند . چون گيو دلاور از دور آن را بديد ، دستى بزد و تيغ از ميان بركشيد و گفت : پلاشان شير - آن سوار نامدار دلير - بيآمد . اكنون من بروم و يا سر از تنش جدا سازم و يا او را در بند ، بدينجا آرم . بيژن به دو گفت : اگر شهريار از براى اين كارزار به من جامهء شاهوار بخشيد ، پس اين من هستم كه بايد به فرمان شاه كمر ببندم و به رزم پلاشان پرخاشخر شتابم . گيو دلير به بيژن گفت : تو به جنگ آن نرّه شير مشتاب . نبايد كه به جنگ او روى و با اين رزم خود ، روز را بر من تنگ آورى . پلاشان همچون شيرى در مرغزار است و شكارى جز مرد جنگى نمىجويد . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : با اين سخنانت مرا در پيش شاه ننگين مساز . زره سياوش را به من ده . آنگاه شكار پلنگ را ببين . پس گيو دلير ، آن زره را به دو داد . بيژن نيز گرههاى آن را استوار ببست و بر اسپى تيزتگ برنشست و نيزه به دست به سوى دشت بتاخت . از سوى ديگر ، پلاشان آهويى شكار كرده و بر آتش ، بريان كرده بود و مىخورد و كمانش را به بازو افكنده بود . اسپش نيز در گوشه‌اى مىچريد . چون اسپ پلاشان از دور ، اسپ بيژن را بديد ، خروشى برآورد . پلاشان بدانست كه سوارى از راه رسيد . پس آمادهء كارزار گشت و بيآمد و بانگ بلندى بر بيژن زد و گفت : منم آن شيراوژن ديوبند . اينك تو آشكارا بگو كه نامت چيست ، زيرا كه ديگر بخت تو بايد بر تو بگريد . بيژن دلاور به دو گفت : من بيژنم كه به گاهِ جنگ همچون پيلى رويين تن هستم . نياى من شير جنگى و پدرم گيو پهلوان است و اكنون نيرويم را ببينى . در روز سختى و رنج و به هنگام كارزار ، تو همچون گرگى مردارخوار بر اين كوه هستى و دود و خاكستر و خون مىخورى . پلاشان هيچ پاسخى به دو نداد و آن اسپش را كه به مانند پيل جنگى بود ، از جاى برانگيخت . آن دو سوار خشمآگين و زورمند با يكديگر برآويختند و گَردى تيره برانگيختند . چون سرنيزه‌هايشان بشكست ، پس آن پهلوانان به شمشير دست بردند . ولى از بس كه زخم بزدند ، تيغهايشان پاره پاره گشت و چون برگ درخت ، لرزان شدند . اسپها در خوى فرو گشتند و اندوه بر جان آن دو افتاد . پس