تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠

تيز مغز ، يك كار نغز نيز در گيتى نيآيد . در همان هنگام توس سپهدار با كوس به راه كلات شد و پهلوانانى چون گودرز و گيو نيز با او بودند . پس توس بدون اندوهى به سوى سپدكوه آمد . سپس به بالين آن كشتهء زار آمد كه با مادرش به خوارى بر آن تخت افتاده بود و در يك سوى او بهرام گريان و خشمگين بر بالين او نشسته بود و در سوى ديگر نيز زنگهء شاوران و گروهى از دليران بر او انجمن گشته بودند . پهلوانى همچون درخت كه رويش چون ماه و بالايش چون ساگ « 1 » بود ، بر آن تخت پيلسته بخفته بود . گويى خود سياوش بود كه با جوشن و تيغ و تير و كمر بر تخت زر خفته بود . گودرز و گيو و ديگر پهلوانان و نامداران به زارى بر او بگريستند . رخسار توس از درد فرود و نيز از درد پسرش ، پر از خون جگرش شد . همه با چشمى گريان و دلى پر از افسوس به توس سپهبد روى نهادند . پس گودرز به توس و گيو و گستهم و گرگين و ديگر پهلوانان گفت : كه تندى پشيمانى آردت بار * تو در بوستان تخم تندى مكار تندى و تيزى كار سپهبدان نباشد و براى ايشان بد است . جوانى بدين سان از نژاد كيان و با اين فرّ و برز و بالا و ميان را با تندى و تيزى به باد دادى . زراسپ - آن سپهدار نوذر نژاد - و ريونيز هم از براى تندى گرفتار گشتند . هنر با خرد در دل مرد تند * چو تيغى كه گردد به زنگار كُند چون چندى با توس بدين گونه سخن بگفتند ، اشك از ديدگان بباريد و ديگر تندى و خشم نكرد و گفت : براستى كه از بخت بد ، رنج و سختى بسيارى به مردم رسد . آنگاه بفرمود تا بر فراز آن كوهسار ، دخمه‌اى شاهوار بساختند و تختى از زر در آن بنهادند و فرود را بر آن گذاردند و تن شاهوارش را با ديباى زربفت و كمر زرّين بيآراستند و سرش را با كافور ، خشك بكردند و تنش را نيز با دبق و گلاب و مشك . او

هامش
( 1 ) - ساگ همان ساج است .