بر سر بيژن زند و با يك زخم ، كلاهخود و سرش را بكشند . ليك در همان هنگام ناگهان رهّام پهلوان با تيغى هندى در دست ، خروشان از پشت سر او بيآمد و بر سر فرود شير بزد . ديگر دست آن فرود دلير از كار بازمانْد . بيژن نيز بار ديگر گرزى سخت بر كلاهخود و سر آن نيكبخت بزد . ليك فرود جوان همچنان با دوش و بازوى زخمى اسپ راند و برخروشيد و خود را به دژ رسانيد . ولى در نزديكى در ، بيژن خود را به او رساند و زخمى بر اسپ او زد و پاى اسپش را بريد . فرود از اسپ پياده گشت و با تنى چند از چاكرانش كه از جنگ با آن دليران فرو مانده بودند ، خود را به درون دژ افكند و زود در را ببستند .
مادر فرود كه چنين ديد با كنيزان به پيش او شد . پس او را به زارى بر تخت پيلسته افكندند و مادرش با آن كنيزان ، گيسوان كمند مشكين و سياهشان را از سر بكندند . آن فرود برگزيده جان مىكَنْد و همه در پاى تخت مويه مىكردند . در همان هنگام فرود چشم بگشود و آه سردى كشيد و رو به سوى مادر و كنيزانش كرد و لب از هم گشود و گفت : اين موى كندن بر شما شگفت نباشد ، زيرا كه اكنون ايرانيان كه كمر به تاراج دژ بستهاند ، به درون آيند و زنان و كنيزان را برده سازند و دژ و بارو و كوه را ويران كنند . دل هر كسى بر من بسوزد و رخسارش برافروزد . پس بر شمايان است كه همگى بر بالاى باروى دژ رويد و خود را بر زمين افكنيد تا بيژن هيچ بهرهاى از شما نيابد . من نيز بيش از اين زنده نمانم زيرا كه ديگر به روزگار جوانى ، به دست او روزگارم بسر آمد . فرود ، اين بگفت و ناگاه رخسارش زرد شد و با درد ، روانش از تن برآمد .
به بازيگرى ماند اين چرخ مست * كه بازى برآيد به هفتاد دست
زمانى به باد و زمانى به ميغ * زمانى به خنجر ، زمانى به تيغ
زمانى به دست يكى ناسزا * زمانى خود آرد ز سختى رها
زمانى دهد تاج و تخت و كلاه * زمانى غم و خوارى و بند و چاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 688
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٨٨