خسروانى به او داد . گستهم آن زره را بيآورد و به بيژن داد . بيژن آن را به شتاب بپوشيد و كينهجويانه ، رو به سوى سپدكوه نهاد .
جنگ بيژن با فرود
فرود - آن شاه جوان - به تخوار گفت : بار ديگر نامدارى بيآمد . بنگر تا نام او چيست و چه كسى بر اين مرد جنگى خواهد گريست ؟ تخوار به آن شاه گفت : در ايران هيچكس جفت او نباشد ، زيرا كه او فرزند گيو است . مردى دلير ، كه در هر جنگ همچون نرّه شيرى پيروز است . گيو هيچ فرزندى جز او ندارد و او را از جان نيز گرامىتر مىدارد . پس تو اكنون به سوى اسپ او تير بيانداز ، زيرا كه روا نباشد دل شاه ايران را بشكنى . و ديگر اين كه او همان زرهى را بر تن دارد كه گيو پوشيده بود و تير و ژوپين بر آن كارگر نباشد . بنگر كه تيغى الماسگون نيز به چنگ دارد . پس تو هماورد او در جنگ نباشى .
پس فرود چنان تيرى بر آن اسپ بزد كه گويى از آغاز ، جان در تن آن اسپ نبود .
اسپ بر زمين افتاد و بيژن از آن برخاست و با تيغى در دست به سوى او رو نهاد و فرياد زد كه : اى سوار دلير بمان تا اكنون رزم شير را ببينى و بدانى كه شيران چگونه بدون اسپ با دشنهاى در چنگ به جنگ مىتازند . پس چون بر جاى بمانى و مرا ببينى ، ديگر پيكار از يادت برود . چون بيژن به جنگ فرود پشت نكرد ، فرود نيز تيزى نمود و همچون شير ، تير ديگرى بيانداخت . بيژن دلير ، سپر را بر سر آورد .
ليك تير فرود سپر او را بردريد ، ولى بر زره او كارگر نيآمد . پس بيژن به نرمى خود را به بالاى كوه رسانيد و دستى بزد و تيغ از ميان بركشيد .
فرود گرانمايه چون بيژن را بدانسان بديد ، در جنگ با او پشت كرد و بازگشت .
همه بر فراز باروى آن دژ ، از آن كار فرود سخن گفتند . بيژن با تيغى درّنده در مشت ، دوان دوان از پشت فرود بيآمد و تيغى به برگستوان اسپ او زد و آن را چاك كرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 685
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٨٥