تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦

اسپ گرانمايهء فرود به خاك افتاد . فرود خود را به درون دژ انداخت و دليران آن دژ ، به شتاب در را ببستند و آنگاه از فراز بارو سنگ فراوانى بر بيژن بباريدند . بيژن كه چنين ديد ، بدانست كه ديگر جاى درنگ نيست . پس برخروشيد و گفت : اى سوار نامدار ، اين چنين از پيش يك مرد پيادهء دلير بازگشتى و شرم نكردى . پس دريغ آن نام و دل فرود جنگى . آنگاه بيژن از آنجا به پيش توس بيآمد و او را گفت : براستى كه سزاوار است اگر يك دشت شير به جنگ همين يك تن دلير برود . اگر از پيكان او كوه خارا آب گردد و دريا كان او باشد هم توس سپهبد نبايد كه در شگفت آيد ، زيرا از اين بيشتر نمىتوان اندازه گرفت « 1 » . ليك چون توس سپهبد ، آن سخنان بيژن را بشنيد ، به دادار دارنده سوگند خورد كه : از اين دژ ، گَرد تا به خورشيد برآورم و به كين زراسپ گرامى ، سپاهى به جنگ او ببرم و تن آن ترك بدخواه را بىجان سازم و از خونش ، دل سنگ را چون مرجان كنم . كشته شدن فرود چون خورشيد تابنده ناپديد گشت و شب تيره بر آسمان لشگر كشيد ، هزار تن از سواران دلير دژدار به سوى كلات آمدند و در دژ را ببستند و آواى زنگ برخاست . جريره در آن شب تيره با درد و اندوه و در انديشهء پسر گراميش بخفت . در خواب ديد كه آتشى بلند از آن دژ به پيش فرود ، برافروخته گشت و سراسر سپدكوه را بيافروخت و دژ و هرچه در آن بود بسوخت . دل جريره از آن خواب ، پر از درد گشت و بيدار شد . آنگاه با روانى پر از دود و انديشه به باروى دژ رفت و همه‌جا را بنگريست . ناگهان همهء كوه را پر از جوشن و نيزه ديد . پس رخسارش پر از خون و دلش پر از دود گشت و دوان به پيش فرود آمد و به دو گفت : اى پسر ، بيدار شو زيرا كه

هامش
( 1 ) - اندازه گرفتن به پارسى به معناى عبرت گرفتن است .