تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
كوه به سوى آن نشيب نگاه كرد و به دو گفت : اين اژدهاى دژم كه با دَم خويش مرغ آسمان را نيز به زير مىكشد و دست نياى تو - پيران - را ببست و دو سپاه از توران را شكست داد و چه بسيار فرزندان خردسالى را كه بىپدر كرد و بسا پدران نيز كه بىپسر كرد و چه بسيار كوه و رود و بيابان كه از آن بگذشت و گردن شير نرّ را نيز به زير پا آوَرد ، او كه برادرت را به ايران كشيد و بدون كشتى از جيحون گذر كرد ، همان پيلى است كه او را گيو مىخوانند ، كه به گاهِ رزم چون درياى نيل است . و تو بدان كه تير خدنگ تو بر زره او گذر نيابد - چرا كه او زره سياوش را بر تن مىكند و از پيكان تير خدنگ نمىترسد . پس تير و كمان خود را به سوى ران اسپ او بگردان ، باشد كه آن اسپ گران زخمى گردد و گيو نيز به ناچار پياده شود و همچون توس سپهبد كه سپر را به گردن آويخت و بازگشت ، گيو نيز بازگردد . پس فرود جنگى ، كمان را به زه كرد و سرِ خانهء كمان را با دست بسود و تيرى بر سينهء اسپ گيو بزد . گيو از اسپ به زمين افتاد و به ناگزير بازگشت . خنده از فراز سپدكوه برخاست و مغز گيو از بس كه گواژه بشنيد ، بكاست . همهء پهلوانان سپاه كه چنين ديدند ، به پيش گيو رفتند و گفتند : اى پهلوان سرافراز ، يزدان را سپاس كه اين اسپ تو بود كه زخمى گشت نه خودت . آنگاه بيژن پهلوان ، چون باد به پيش گيو آمد و او را سخنهاى ناخوشى بگفت كه : اى پهلوان شيراوژن تيز چنگ كه پيل نيز ياراى جنگ با تو را ندارد ، چرا بر آن هنگام كه مىتوانستى در آن يك سوار پيروز گردى ، در جنگ با او پشت كردى و چون يك تُرك ، اسپت را زخم بزد ، تو بسان مستان ، سرآسيمه برگشتى و برفتى ؟ گيو به دو گفت : چون اسپم زخمى گشت ، من نيز يكباره بازگشتم . آنگاه سخنهاى درشتى بگفت . چون بيژن چنان ديد ، به دو پشت كرد . گيو از آن كار بيژن برآشفت و تازيانه‌اى بر سر او زد و به دو گفت : مگر از دانايان نشنيده‌اى كه به گاهِ جنگ بايد انديشه كرد . ولى تو نه مغز دارى و نه خرد و انديشه ، پس هر كه چون تو را پرورد ، همان بهتر كه نپرورد . دل بيژن از تيزى به درد آمد و به دادار دارنده سوگند خورد كه : زين از پشت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 683 | حكيم أبو القاسم الفردوسي