تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
اسپ برندارم ، مگر اين كه به كين خواهى زراسپ كشته گردم . آنگاه با دلى پر از اندوه و سرى پر از كينه از آنجا به پيش گستهم آمد و او را گفت : از ميان اسپانت ، اسپى راهوار كه بر بلنديها به آسانى خرامد ، به من بده تا زره بر تن كنم و آنگاه مَرد از مَرد شناخته گردد . اكنون كه يك ترك بر فراز آن كوه رفته و سپاه ما او را مىنگرند ، مىخواهم به پيكارش روم زيرا كه جانم از كردار او تيره گشته است . گستهم كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين چاره نيست ، و تو به خيره‌سرى ، برگ سختى و رنج را مبوى . اگر بايد از اين گيتى درگذرى ، فراز و نشيبهاى ديگرى نيز مانده باشد . اكنون براى من دو اسپ بر جاى مانده كه اگر او يكى از آنها را نيز بكشد ، ديگر همتايى به رفتار و زور و بالاى او برايش نيابم . بدان كه زراسپ و ريونيز و توس سپهبد - كه گيتى را به چيزى نمىانگارند - و پدرت - كه بر پيل ژيان نيز چيره مىگردد و به آسمان نيز نمىنگرد - از جنگ با او با دلى پر درد بازگشتند . پس براستى كه هيچكس با كوه خارا جنگ نكند . و تنها پَر كركس يا هماى بر آن دژ رود و گرنه هيچ پايى بدانجا نرسد . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : دلم را مشكن ، زيرا كه اكنون يال و بازوانم را از هم بگسلم . من سوگند سختى به ماه و دادار گيهان و به ديهيم شاه خوردم كه اسپم را از اين كوه برنگردانم مگر اين كه چون زراسپ ، روزگارم بسر آيد . اكنون چون مرا اسپى ندادى ، پس به كين زراسپ ، پياده چون آذرگشسپ ، آن راه را بپويم . گستهم به دو گفت : من نمىخواهم كه مويى از ريش تو كَم شود . اگر سد هزار اسپ داشته باشم كه دُمهايشان پر از گوهر شاهوار باشند نيز هرگز آنها و يا گنج و جان و گوپال و تيغ را نيز از تو دريغ ندارم . برو و يكايك اسپها را ببين و هر كدام را كه بهتر يافتى ، برگزين و بفرماى تا بر آن زين نهند . اگر هم كه آن اسپ كشته گردد ، روا باشد . گستهم را رَخشى چون گرگ بود كه كشيده زهار و بلند و سترگ بود . پس براى بيژن جوان جنگجوى ، برگستوان بر آن افكندند . گيو چون به آن تير اندازى فرود انديشيد ، دلش از كار بيژن پر از دود گشت . پس كسى را فرستاد و گستهم را به پيش خود خواند و با او بسيار از جوانى سخن گفت . آنگاه زره سياوش را با كلاهخودى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 684 | حكيم أبو القاسم الفردوسي