گرايد . پس جز من هر كه بدينجا آيد ، نبايد كه تو را ببيند . توس به من گفت : بدانجا برو و بنگر كه چه كسى بر فراز كوه است . ليك از او مپرس كه از براى چه در آنجاست . تنها با گرز و دشنه سخن بگوى و بس زيرا كه امروز هيچكس نبايد بر اين كوه باشد . پس اى فرود ، چون توس رام گردد ، من به مژده بيآيم و تو را با شادكامى به پيش سپاه ببرم . ولى اگر جز من كسى بدينجا آيد ، نبايد كه بر او بسيار بىترس باشى .
بدان كه آيين من با تو چنين است كه بجز يك سوار به پيش تو نيآيد . اكنون به دژ برو و نيك ببين تا چه پيش مىآيد .
پس فرود در آن هنگام گرز پيروزهاى با دستهء زر از كمر بركشيد و به دو داد و گفت :
اين را از من به يادگار دار ، كه روزى تو را به كار آيد . و چون توس سپهبد ، نويد ما را بپذيرد ، ديگر روشن دل و شادكام باشيم و بدان كه بجز اين ، پيشكشهاى بسيارى از اسپ و زين و افسر زر و نگين خسروانى باشد .
باز آمدن بهرام نزد توس
چون بهرام بازگشت ، به توس گفت : خِرَد با جان پاكت جفت بادا . بدان كه او فرود ، فرزند سياوش شاه است كه بىهيچ گناهى كشته شد . فرود آن نشانى را كه در آن نژاد از كى كواذ و كاووس دارند ، به من بنمود . توس ستمكاره كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين من هستم كه اين سپاه و نفير و كوس را دارم . به تو گفتم او را به نزد من آور و با او هيچ سخنى مگوى . اينك اگر او شهريار است ، پس من كه هستم ؟ تُرك زادهاى چون زاغ سياه ، بدين گونه راه سپاه را بگرفت . من هيچكسى را از گودرزيان ، خودكامه نديدهام ، مگر آنكه مىخواهد زيانى به سپاه ما برسد . اكنون تو نه از شير ژيان ، كه از يك سوار بىهنر بترسيدى . او كه چون سپاه ما را ديد ، آهنگ فريب كرد و تو نيز به خيرهسرى با او سخن گفتى .
آنگاه توس به آن سپاه سركشان گفت : اى نامداران دشمنكش ، نامور و نامجويى از ميان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 677
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٧