نمىشنوى و از توس - آن سالار بيدار - نمىترسى ؟ فرود گفت : تو كه از ما تندى نديدى ، پس تندى مكن . اى مرد كارآزموده ، سخن به نرمى گوى و لب را به گفتار سرد ميازار . نه تو شير جنگى هستى و نه من گور دشتم . پس نبايد اين چنين بر ما بگذرى . و بدان كه تو در پهلوانى و مردى و نيرومندى هيچ چيزى فزون از من ندارى . مرا بنگر و ببين كه آيا مرا نيز سر و پاى و مغز و دل و دست و هوش و گوش و چشم و زبانى سراينده هست . پس اگر هست ، بيهوده نيروى خود را به من منماى . از تو سخنى پرسم كه اگر پاسخى نيكو دهى ، شاد گردم . بهرام به دو گفت : اكنون كه تو بر آسمانى و من بر زمين ، پس برگوى . فرود گفت : مرا بگوى كه سالار سپاه كيست و جنگاوران آن كدامند ؟ بهرام گفت : سالار سپاه ، توس است كه كوس و درفش كاويانى با اوست . پهلوانان سپاه نيز كسانى چون گودرز و رهّام و گيو و شيدوش و گرگين و فرهاد نيو و گستهم و زنگهء شاوران و گرازه - آن سرِ نژاد دليران - هستند . فرود گفت : از چه رو نامى از بهرام نبردى و كار را خام بگذاشتى ؟ او كه در ميان گودرزيان ، ما به دو شادمانيم . چرا هيچ يادى از او نكردى ؟ بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شيرمرد ، چه كسى اين چنين براى تو از بهرام ياد كرده است ؟ چه كسى تو را - كه خرّم و فرهمند باشى - از گودرز و گيو ، آگهى داد ؟ فرود ، او را گفت : من اين داستان را از مادرم شنيدم . او مرا گفت كه چون سپاه به سوى تو آيد ، تو ايشان را پذيره شو و نام بهرام را ببر و نيز نام نامدارى از دليران كه او را زنگهء شاوران گويند . اينان همشيرگان « 1 » پدرت هستند . پس سزاوار است كه از ايشان آگهى خواهى . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى نيكبخت ، همانا كه تو بار آن درخت خسروانى هستى . تو اى شهريار جوان - كه جاويد و روشن روان باشى - فرود هستى . فرود گفت : آرى من فرودم ، من آن شاخى هستم كه از آن سرو افگنده روييدم . بهرام
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 675
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٥
هامش
( 1 ) - همشيره در اصل به دو يا چند تن گفته مىشود كه از پستان يك زن شير خورده باشند و مجازاً به خواهر گفته مىشود .