به دو گفت : تنت را برهنه كن و آن نشان سياوش را به من بنماى . پس فرود ، بازوى خود را به بهرام نمود . خالى همچون گلى از شاهبوى بر آن بود كه هيچكس در گيتى با پرگار چين نيز پيكرى بدانگونه نمىتوانست بنگارد . بهرام بدانست كه او از سوى پدرش - سياوش - نژادش به كواذ مىرسد . پس بر او آفرين كرد و او را نماز برد و به بالاى كوه رفت . فرود روشن روان - آن شاه جوان - از اسپ فرود آمد و بر سنگى بنشست و به بهرام گفت : اى مرد سرافراز بيدار ، اى شير نبرد ، اگر دو چشمم پدرم را نيز زنده مىديد ، براستى كه از اين شادتر نمىگشتم كه تو را بدين شادى و روشن روانى و هنرمندى و بينا دلى و پهلوانى بديدم . بدان كه من از براى آن به بالاى اين كوه آمدم كه از نامداران سپاه ايران بپرسم و بدانم كه سالار و پهلوانان ايشان كدامند . آنگاه چون شمايان را ببينم ، شادى كنم و اسپ و شمشير و گرز و كمر بيشمار ببخشم و سپس خود ، در پيش سپاه با دلى داغدار و كينهخواه ، به توران شوم چرا كه من سزاوار اين كينهخواهى هستم و به گاهِ جنگ چون آتشى تيزم .
اينك شايسته است كه به [ توس ] پهلوان بگويى كه به روشن روانى بدين كوه آيد و يك هفته را در اينجا با هم بمانيم و از بيش و كم كار با يكديگر سگالش كنيم . آنگاه به روز هشتم چون آواى كوس برخيزد و توس سپهدار بر اسپ سوار گردد ، من نيز كمر به كين پدر ببندم و با جگرى پر درد ، چنان آهنگ جنگ كنم كه شير جنگى و پر كركس آسمان نيز گواهى دهند كه هرگز در گيتى ، كسى از گردنكشان ، بدين گونه كمر به كين خواهى نبسته باشد .
بهرام به دو گفت : اى شهريار جوان و هنرمند و پهلوان و سوار ، من هرچه را كه اينك گفتى ، به توس بگويم و خودم نيز به خواهشگرى ، دست او را ببوسم . ليك بدان كه توس سپهبد ، خردمند نيست و سر و مغز او را با پند ، كارى نباشد . اگر چه هم هنر و خواسته دارد و هم نژاده است ، ولى خردمند نيست . او از براى فريبرز و تخت و تاج ، بر شاه و گودرز بشوريد . پيوسته مىگويد : من از نژاد نوذرم و در گيتى سزاوار شاهيم . پس اكنون نيز بدان كه شايد سر از گفتار من بپيچد و با من به تندى و پيكار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 676
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٦