آن باشد كه بجاى فريب او ، تو نيز كينه بجويى . چرا كه شايسته است اگر پلنگ نيز از اين اندوه بنالد و نهنگ دريا برخروشد و يا مرغ و ماهيان در آب ، بر افراسياب نفرين كنند . زيرا ديگر هرگز هيچ شاهى در گيتى به مانند سياوخش ، كمر نبندد . تو نيز به رادى و مردى و بخت و نژاد و به فرّ و داد و فرهنگ و شاهى ، پسر چنان مهتر نامورى هستى و از نژاد كيان و كيانى سيمايى . پس بايد كمر به كين پدر ببندى و نژاد خويش را بجاى آورى . در ميان سپاه بنگر كه چه كسى سالار و نامبردار است . پس گردنكشان سپاه را بخوان و جامههاى شاهوار بيآراى و با شمشير و كلاهخود و برگستوان و خفتان و دشنهء هندى به ايشان ببخش . همانا براى تو در گيتى ، برادرت ، گنجى بس باشد . پس كين خواهى را به بيگانه وامگذار . از اين پس تو پيش رو آن سپاه و كين خواهى نو باش و برادرت نيز شاهى نو باشد . آنگاه فرود به مادر گفت : در ميان آن سپاه ، با چه كسى بايد سخن گويم ؟ من كه هيچيك از آن سرفرازان را به نام نشناسم ، چگونه به ايشان درود و پيامى فرستم ؟ پس جريره به آن پسر پهلوان گفت : چون گَرد سپاه را از دور بديدى ، در ميان آن سواران دلير بنگر و نشان بهرام و زنگهء شاوران - آن دو پهلوان سرفراز - را بخواه زيرا كه ميان من و تو با ايشان ، هيچ رازى نباشد . هميشه سر و نامت زنده باشد و روان سياوخش ، فروزان بادا . سياوش هرگز از اين دو جدا نمىگشت . ايشان مرزبان بودند و سياوش پادشاه ايشان بود . اينك تو از اينجا با تخوار « 1 » ، بدون هيچ سپاهى برو و آنچه را به تو گفتم از ياد مبر . چون از تخوار در بارهء آن دو گردنكش و پهلوان بپرسى ، تو را نشان بگويد . زيرا كه او همهء مهتران و كهتران ايران را مىشناسد و نشان ايشان را بگويد . پس فرود به دو گفت : اى نيكزن ، باشد كه چارهء تو ، نژاد ما را درخشان سازد . در همان هنگام ديدهبانى بيآمد و با او از سپاه ايران سخن راند و گفت : همهء دشت و كوه پر از سپاه شده و گويى خورشيد در ميان گَرد نهان گشته است . از دربند
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 671
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧١
هامش
( 1 ) - تخوار همان تخواره است كه پيشتر ذكر شد .