پس شمايان نيز نبايد كه بدانسو رويد . و بدانيد كه آن كلات بر كوهى است كه راهى دشوار و تنگ دارد و خود او نيز جنگاور و پهلوان و سوار و نژاده و نامدار است و سپاه و جنگ جويان نامدارى نيز دارد . بر شما بايسته است كه از راه بيابان رويد و بدانيد كه خوردن زخم چنگ شير ، نيكو نباشد . توس كه چنين شنيد ، به شاه گفت : روزگار نيز از خواست تو نگذرد . من به همان راهى مىروم كه تو بدان فرمان مىدهى ، زيرا كه از فرمان تو جز نيكى نيآيد . بدين سان توس سپهبد به شتاب برفت و شاه نيز با رستم نيكخواه به سوى تخت خود بازگشت . آنگاه با رستم پيل تن و موبدان و خردمندان و سگالشگران ، انجمنى بكرد و فراوان از افراسياب و از درد پدرش - سياوش - و از رنجى كه خودش برده بود ، سخن گفت . از سوى ديگر آن سپاه ايستگاه به ايستگاه برفت تا اين كه بر سر يك دو راهى بايستادند . در يك سوى ايشان بيابانى خشك و بىآب و در سوى ديگر راه كلات و چَرَم « 1 » بود . پس پيلان و كوس را بر جاى نگاهداشتند تا توس سپهدار بيآيد و از هر راهى كه او پسندد ، سپاه نيز به همان راه رود . چون توس به آرامى به پيش آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 668
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٨
هامش
( 1 ) [ - ر . ك . زيرنويس پيشين .