تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣

بگذشت و بر او آفرين خوانْد . شاه ايران زمين از ديدن او شاد شد . در پسِ گستهم ، اشكش تيز هوش نيكدل و نيك انديش بود . او گرزدارى از نژاد كواذ و سرافراز و آرام و پاك زاد بود . سپاهى از پهلوانان كوچ و بلوچ « 1 » - كه به مانند قوچ جنگى بودند و يك انگشت ايشان نيز برهنه نبود و كسى از بسيارىِ ايشان ، پشتشان را نمىديد - با او بود . اشكش با درفشى پلنگ پيكر بيآمد و بر شهريار و آن گردش شادمان روزگار آفرين بسيار بكرد . كى خسرو از پشت آن پيل بنگريست . سپاه را ديد كه تا دو كُروه رده كشيده بودند . پس ايشان را سخت بپسنديد و بر آن تخت بيدار و سرزمين فرّخ ، آفرين كرد . در پس او فرهاد - آن فرماندهء سپاه به هنگام كارزارها - بود كه درفشى آهو پيكر در دست داشت . سپاهش همگى با تيغهاى هندى در دست و زره سغدى بر تن ، بر زينهاى توز « 2 » بنشسته بودند و همگى شاهزادگانى از نژاد كواذ و فرهمند بودند . رخسار هر يك چون ماه تابان بود و در آن رزمگاه همچون خورشيد تابنده مىدرخشيدند . فرهاد چون به پيش آن شاه نو بيآمد ، او را آفرين بسيار خواند . در پشت سر فرهاد ، پهلوان نامبردار و دليرى چون نرّه شير بود . او گرازه ، بزرگ و سرِ نژاد گيوگان بود كه پرخاش جوى و جوشان و خروشان با درفشى گرازپيكر پيش رفت . سپاهيانش همگى كمندافكن و رزم ساز بودند . چون گرازه در آن پهن دشت ، به پيش شاه آمد ، او را آفرين بسيار كرد و بگذشت .

هامش
( 1 ) - قوم كوچ همان كوفج ، است كه معرب آن قفص مىباشد . كوفچ در پارسى به معناى كوه‌نورد است . كوفKfدر پهلوى به معناى كوه مىباشد . با احتمال قوى كوفچ از اصلBrahfبوده‌اند . ايشان طايفه‌اى صحرانشين در مجاورت قوم بلوچ ( بلوص ) بودند . ابتدا اين قوم در حوالى كوههاى كرمان ساكن بوده‌اند و اگر چه در ميان ايشان به شبانى و كشاورزى هم مىپرداخته‌اند ، ليك پيشه بيشتر آنها دزدى و راهزنى و غارت بود . برهان قاطع ، ماده كوچ ، كوچ و بلوچ و حواشى معين . اين دو قوم بعدها در زمان اردشير بابكان سركوب و به نواحى مكران كوچانيده شدند و امروزه نيز در همان حوالى ساكن هستند و بلوچستان به نام ايشان مىباشد .
( 2 ) - توز همان پوست درخت خدنگ است كه چوب بسيار محكمى دارد و براى ساختن زين به كار مىرفته است . اين كلمه در نسخهء ژول مُل به اشتباه تور ذكر شده است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 663 | حكيم أبو القاسم الفردوسي