تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
همه چيز از پِى مور تا چنگ شيران از براى توست ، بايد كه سپاهى بزرگ را با پهلوانى سترگ بدانجا فرستى تا آن سپاه يا باژ ايشان را به نزد شاه آورند و يا سرشان را . و چون آن سرزمين را يك سره بدست آوريم ، شكستى بر توران زمين آورده باشيم . كى خسرو كه چنين شنيد ، رستم را گفت : جاويد باشى . براستى كه راه همين است كه گفتى . تو ببين تا چه اندازه سپاهى در اين كار ، نياز است . پس آنها را از اين سپاهيان نامدار برگزين و سپاهى گِران از جنگاوران را به فرامرز بده . باشد كه كار به دست او گشاده گردد . رستم از شنيدن آن سخنان شاد گشت و شهريار را آفرين بسيار خواند . آنگاه خسرو به سالار بار بفرمود كه : خوان و خوراك را بيآور . سالار بار نيز مِى و رامشگران را فرا خواند و از آن آواز كه سر دادند ، بلبل نيز خيره ماند . آراستن كى خسرو ، سپاه خود را چون خورشيد تابان سر از كوه بر كرد ، خروش تبيره از درگاه شاه برخاست و سپاهيان بر بارگاه رده بركشيدند . كوس بر پيل ببستند و خروش گاودَم برآمد . آنگاه بر كوههء يك پيل ، تختى بنهادند و شاه بيآمد و بر آن بنشست . تاجى از گوهر بر سر نهاده و گردنبندى پر از گوهرهاى شاهوار بيآويخته و گرز گاوسار در دست گرفته و دو گوشوارهء مرواريد و ياكند از گوشها فرو هشته و دو دستبند ياكند و زر به بازو بسته و كمرى از مرواريد خوشاب و زر و زبرجد بر ميان ببسته بود . آن پيل بدانسان با زنگ و ستام زرّين در ميان سپاه گام برمىداشت . شاه نيز سوار بر آن ، مهره‌اى در جام افكنده بود و در دست داشت . خروش سپاه تا به كيوان رسيده بود . شاه بر كوههء آن ژنده پيل ، مهره بزد و گيتى از خروش آن چون درياى نيل گشت . از بسيارىِ آن تيغ و گرز و كوس و گَرد ، زمين ، سياه و آسمان لاژوردين گشت . گويى آفتاب به دام آمده يا اين كه گنبد آسمان به زير آب شده بود . همه جا تا چشم كار مىكرد ، لگام و سرنيزه بود كه ديده مىشد . چون آن سپاهيان روان گشتند ، گويى كوهه‌اى از دريا برخاست .