سراپردهء شاه را از ايوان به دشت بردند . آسمان از آن خروش ، سرآسيمه گشته بود .
چون آن شاه نامور بر پشت پيل ، كمر بست و مهره در جام زد ، ديگر روا نبود كه هيچ پادشاه ديگرى باشد ، مگر اين كه در برابر او سر خم كند . آرى نشان پادشاهى آن خسرو و پهلوانانش چنين بود .
كى خسرو در آن پهن دشت ، همچنان بر پيل بنشسته بود تا همهء سپاه از پيش او بگذرند . نخست فريبرز - پيش رو سپاه - بود كه از پيش آن شاه نو بگذشت . با تيغ و گرز و زرّينه كفش ، درفشى خورشيدپيكر در دست داشت و بر اسپى تيزتگ نشسته و كمندى به فتراك آويخته بود . با آن يال و برز و فرّ و با سپاهيانش كه همگى در سيم و زر گم گشته بودند ، از پيش شاه بگذشت . شاه گيتى بر او آفرين كرد و گفت : تو را بزرگى و فرّ مهان بادا ، در هر كار ، بختت پيروز باشد و روزگارت هميشه نوروز باد .
تندرست به روى و بىهيچ سستى بازگردى .
در پسِ شاه ، گودرز كشواد بود كه گرز و شمشير در چنگ داشت و درفشش ، شيرپيكر بود . در سوى چپ او رهّام پهلوان و در سوى راستش گيو سرافراز بود . و در پس ايشان شيدوش با درفشى شيرپيكر روان بود . و در پشت او هزاران تن سوار سرفراز با نيزههاى دراز بودند . درفش گيو و سپاهيانش گرگ پيكر و سياه بود . درفش رهّام نيز كه نيزهاش سر به ابر ساييده بود ، ببرپيكر بود . هفتاد و هشت پسر و نبيره دلير از گودرز ، همگى با تيغ و زرّينه كفش در آنجا بودند . گويى همهء گيتى به زير [ پاى ] گودرز و سرِ سروران در زير شمشير او بود . چون گودرز به نزديكى تخت شاه رسيد ، بر تاج و تخت او آفرين بسيار كرد . شاه نيز بر گودرز و همچنين بر گيو و سپاهيانش آفرين كرد .
در پشت سر گودرز ، گستهم - آن فرزند بيدار گژدهم - بود كه در جنگ ، نيزه و كمان و تير خدنگ در دست داشت . پيكانى كه از بازوى او رها مىگشت ، بر دل سنگ و سندان نيز فرو مىشد . بدين سان گستهم با سپاه نيرومند و آراستهاى پر از گرز و شمشير و خواسته و با درفشى ماه پيكر كه سر به ابر برآورده بود ، از پيش شاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 662
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٢