تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠

ناپديد گشته بود - بيآورَد . آنگاه كى خسرو گفت : اين پيشكشها سزاوار آن كسى است كه خِرَد بر جان پاكش فرمانرواست و دلير و بينا دل و چربگوى است و به گاهِ جنگ ، روى از شير نيز بر نمىتابد و بدون هيچ ترسى پيامى به نزد افراسياب مىبرد و پاسخ او را به پيش من مىآورد . اينك بگوييد آن چه كسى از نامداران اين انجمن است ؟ پس گرگين ميلاد دست به آن كار يازيد و كمر را بدان ببست . كى خسرو نيز آن كنيزان و جامه‌هاى زرنگار و گوهرهاى شاهوار را به دو داد . گرگين بر شهريار آفرين كرد و گفت : خِرَد با جان خسرو جفت بادا . پس چون شب فرا رسيد و روى زمين چون پر زاغ گشت و ماه به مانند چراغى از فراز كوه درآمد ، شاه به كاخ خويش رفت و پهلوانان نيز به سوى خانهء خويش رفتند . فرستادن كى خسرو ، رستم را به زمين هند « 1 » چون روز فرا رسيد و از تابش آفتاب ، كوه به مانند سندروس ، زرد گشت و خروش خروس به ابر خاست ، تهمتن به نزد شاه آمد و با او از ايران و تخت و تاج سخن راند . زواره و فرامرز نيز با او از بيش و كم كار سخن گفتند . رستم به كى خسرو - آن شاه زمين - گفت : اى نامبردار با آفرين ، بدان كه در زابلستان شهرى خوب و فرهمند است كه از سرزمينهاى تور بود . منوچهر آن شهر را از تركان تهى ساخت . ليك چون كاووس پير گشت و آن نام و فرّ و هنر از او بيفتاد ، ديگر همهء باژ و ساو آن شهر را به توران مىبرند و به سوى ايران نگاه نيز نمىكنند . در آن مرز ، پيل و گنج بسيار است ولى تن مردم بىگناه آن سرزمين از بسيارىِ تاراج و كشتن و تاختن كه به نام شاه توران كرده مىشود ، در رنج است . اكنون كه شهريارىِ ايران از آن تو و

هامش
( 1 ) - اين عنوان غلط است و بايد بجاى نام رستم ، نام فرامرز مىبود . چون چنان كه بعداً نيز خواهد آمد ، كى خسرو فرامرز را به سرزمين هند مىفرستد و آن سرزمينها را به دو مىبخشد .