بندم . شاه به دو گفت : به خواست خداوند خورشيد و ماه ، پيروزى و دستگاه توان يافت . اگر خواست فريبرز نيز اين چنين است ، پس تو سپاهيان را بيآراى و از پاى منشين .
پس توس با درفش كاويانى و بهمراه چهل پهلوان زرّينه موزه از سپاهيان برفت .
فريبرز پسر كاووس در دل سپاه و توس و سپاهيان و پيل در پيش آن جاى گرفتند .
چون سپاه به نزديكى دژ رسيد ، زمين ، از گرما به مانند آتش دميده گشت . سرنيزهها از گرما برافروخته شد و مردان جنگى در ميان زرههايشان بسوختند . گويى زمين يك سره از آتش ، و هوا نيز دام اهريمن سركش بود . سرِ باروى آن دژ به هوا برافراخته شده بود . چون بنگريستند ، توان جنگ با آن را نديدند . توس سپهبد به فريبرز گفت :
مَرد مىتواند سر همنبردش را به خاك آورد و بكوشد كه با تيغ و كمان و تير و كمند ، گزندى بر دشمن رساند ليك در پيرامون اين دژ يك راه نيز نباشد و يا اگر هست ، كسى از ما بدان آگاه نيست . تن ما به زير جوشن مىجوشد و تن اسپانمان نيز برافروخته گشته است . ولى تو در اين باره ميانديش ، زيرا اگر تو اين دژ را نگرفتى ، بدان كه هيچكس ديگر نيز نتواند بگيرد . بارى ، يك هفته پس از آن نيز پيرامون آن دژ بگشتند ، ليك هيچ درى براى آن نيافتند . پس با نااميدى از آن رزم بازگشتند و ايشان را تنها رنج و راه دراز رسيد .
رفتن كى خسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را
چون به ايرانيان و به گيو و گودرز كشوادگان از بازگشتن توس و فريبرز آگهى رسيد گودرز در دل گفت : بايد كار رزم بسازم . پس فريادى برخاست و سپاه كى خسرو بيآمد . تخت زرّين زبرجدنگارى بر پيل بنهادند و سواران جنگى زرّينه موزه با درفش بنفش در پيرامونش بايستادند . گردنبندى از بيجاده و تاجى از زر - كه درون آن با گوهر نگاريده بودند - بيآوردند . گودرز گفت : همانا كه امروز ، روزى نو و روز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 642
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٢