تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥

آنجا بنشستند . كى خسرو در آنجا چندان درنگ كرد كه آن آتشكده ، رنگ و بويى بگرفت . پس چون يك سال بگذشت ، بنه برنهاد و با سپاهيانش از آنجا برفت « 1 » باز آمدن كى خسرو با پيروزى چون از كى خسرو و آن فرّهء ايزدى و دستگاهش به ايران آگهى رسيد ، همه از آن فرّ و بزرگى كى خسرو در شگفت گشتند . پس همهء بزرگان با بشارهايى ، شادان به پيش شهريار برفتند . فريبرز نيز با سپاهى بسيار از ايرانيان به پيشواز كى خسرو شتافت . چون چشم فريبرز به كى خسرو افتاد ، از اسپ گلرنگش به زير آمد . كى خسرو - آن شاه دلير - نيز از پشت اسپ سياه‌رنگش پياده گشت . فريبرز - كه برادر پدر كى خسرو بود - رويش را ببوسيد و در همانجا تختى از زر بنهاد و كى خسرو را بر آن بنشانْد و او را به شاهى ، آفرين گفت . كى خسرو نيز با تاج گوهرنگارى بر سر ، بر آن تخت زر بنشست . توس نيز درفش كاويانى و كوس و زرّينه كفش را به پيش كى خسرو ببرد و زمين را ببوسيد و آنها را به دو سپرد و گفت : اين كوس و زرّينه كفش و درفش كاويانى را - كه مايهء نيك اخترى است - به تو مىدهم ، اينك ببين تا كدامين پهلوان از ميان سپاهيان ، سزاوار اينهاست . پس آنها را به او ده ، زيرا كه ديگر براى ما بس است . همانا كه تنها سرمايهء گناهكار ، ساليان زندگانيش باشد . آنگاه توس از آنچه كه پيشتر گفته بود ، پوزش خواست و از آن انديشهء بيهوده‌اش بازگشت .

هامش
( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 47 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 89 .