چيست ؟ چشمان تو هيچ كسى را به چهره و برز و بالا و مِهر او نديدهاند . با فرّ كيانى و انديشهاى درست از جيحون گذر كرد و هيچ كشتى نخواست . و در اين كار ، همچون شاه آفريدون بود كه از اروند رود بگذشت و بهروزى را به گيتى آورْد .
كى خسرو با مردى و فرّهء ايزدى خود ، دست و دل و چشم بدى را ببندد . و ديگر اين كه همچون شير ژيان ، كمر به خون پدر ببندد و اين رنج و تاب را از ايران بگرداند و همانا كه مرگ افراسياب بر دست او باشد . سروش فرّخ ، در خواب به من گفت كه فرّ كى خسرو آرامش را در ايران بنشاند و آنگاه كه او به شاهى رسد ، گيتى از رنج و سختى برآسايد . تو بيگانه نيستى و از نژاد نوذرى . ديوانهاى ، همچنانكه پدرت نيز بود . اكنون اگر جنگ افزارم با من بود ، بر و يالت در خون فرو مىشد . با تيغ نبرد تو را زخم مىزدم و از اين گفتار بيهودهات رها مىشدم . تو در ميان كيان ، دشمنى مىافكنى و خود را برتر مىكِشى . ليك بدان كه شاهنشاه ، خود ، آنچه خواهد مىكند و اين اوست كه پادشاهى را به هر كه خواهد مىدهد .
توس به دو گفت : اى پير خردمند ، سخن مىگويى اما سخنانت دلپذير نيست . اگر نژاد تو به كشواد مىرسد ، من توس نوذر ، شاه شاهزاد هستم . اگر تيغ تو سندان شكاف است ، سرنيزهء من دل كوه قاف را نيز ببرّد . من و تو از چه رو بايد به پيكار با يكديگر سخن گوييم زيرا كه خود شاهنشاه مىداند كه چه كسى بايد شاه گردد .
گودرز به دو گفت : اين اندازه سخن مگوى ، زيرا كه برايت آبروى چندانى نمىبينم . آنگاه گودرز به كاووس گفت : اى شاه كارآزموده ، تو دلت را از آيين و راه مگردان و آن دو فرزند پر مايهات را به نزد خود فراخوان ، زيرا كه آن هر دو جوان ، سزاوار شاهىاند . آنگاه ببين كه از آن دو كدام با برز و فرّهء ايزدى و سزاوار شاهى است . پس از آن تاج شاهى را به دو بسپار و دلت را شاد دار كه فرزندت را شهريار مىبينى .
پس كاووس به گودرز گفت : چاره ، اين نباشد زيرا كه هر دو فرزند در دل من يكسانند . اگر يكى از آن دو را من برگزينم ، دل ديگرى از من پر از كينه شود . پس اكنون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 640
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٠