تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨

ديگر نمىبايست كه از كوه البرز ، شاهى را مىجستيم « 1 » . از آن رو سر تو بىتاج مانْد ، كه نه مغز دارى و نه انديشهء نيكو . خداوند ، كسى را به شاهى مىرساند كه با فرّ و برز و باهوش و انديشه باشد . بدين سان گيو سخنان درشتى به توس گفت و به تندى از آنجا بازگشت و به نزد گودرز آمد و او را گفت : براستى كه توس را فرّه و خِرَد نباشد . گويى چشمانش هيچ‌چيز را نمىبينند و پيوسته فريبرز را بر مىگزيند . ليك هيچ نگارى در كاخ به مانند خسرو و هيچ شهريارى بر زين ِ زرّين چون او نباشد . هيچ سوارى چون خسرو به ايران نيآمده و هيچ‌كسى چون او با گردنبند و گوشوار بر تخت ننشسته است . خشم كردن گودرز با توس گودرز [ از آن سخنان توس ] برآشفت و در ميان بزرگان گفت : همانا كه توس از ميان مهتران ، كم بادا . اينك او را بنماييم كه فرمان و تخت و فرّهء شاهى و بخت ، زيبندهء كيست . گودرز هفتاد و شش پسر و نبيره داشت . پس [ بفرمود تا ] كوس بزدند و به ميدان رفتند . دوازده هزار سوار جنگى برگستوان ور روان شدند . كسى به پيش توس سپهبد آمد و او را گفت كه گودرز با كوس برفت . پس توس سپهدار نيز از سوى ديگر بيآمد و كوس بر كوههء پيل ببستند . پهلوانان بسيارى كمر ببستند و درفش كاويانى را در پيش سپاه بداشتند . چون توس ، گودرز را با آن همه سپاهى بديد ، خورشيد و ماه بر او تيره شد . تختى از پيروزهء تابان همچون درياى نيل بر كوههء ژنده پيلى نهاده بودند و كى خسرو تاجور ، كمر بسته بر آن بنشسته بود . در پيرامون او نيز دويست ژنده پيل بود ، چنان كه گويى ديگر در زمين هيچ جايى نبود . خسرو سوار بر آن تخت ، كلاهى از ياكند درخشان بر سر نهاده بود و با دستبند و گردنبند و

هامش
( 1 ) - اشاره به آوردن كى كواذ در زمان درگذشت گرشاسپ ، از البرز كوه دارد كه با وجود آنكه توس از خاندان شاهى بود ، باز هم فرّهء ايزدى را در كى كواذ يافتند ، نه توس .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 638 | حكيم أبو القاسم الفردوسي