بپرسيد ، او را از پاى ، پاسخ گفتم . اگر از خوردن بپرسيد ، از جاى ، پاسخش دادم . پس خداوند ، هوش و دانش او را ببُرد و آن تيره انديش ، مرا بىخرد يافت . پس چون او مغزم را بىمايه يافت ، مرا با نفرين به سوى مادرم فرستاد . ليك اگر او ابرى بود كه از آن در نيز مىباريد ، چون پدرم را كشته بود ، چگونه مىتوانست مرا دوستدار باشد ؟ كِي كاووس كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سرفراز ، اينك گيتى نيازمند تاج تو گشته است زيرا كه نژادت به بزرگان مىرسد و در دانايى و شايستگى نيز چون شاهنشهانى . پس خسرو به كاووس شاه گفت : اى شهريار ، اگر تو را از كار گيو و هر آنچه بكرد ، آگاه سازم ، تو را شگفت آيد و براستى كه جاى شگفتى نيز هست زيرا كه كارى از اين برتر نباشد . آن همه در جستجوى من در توران ، سختى و رنج ببرد . آن هنگام كه سپاهى با دو پهلوان سرفراز ، همچون آتش از پسِ ما بيآمد ، آنچه كه من از گيو ديدم ، هيچ بتپرستى « 1 » در هندوستان ، از پيل مست نيز نبيند . هرگز گمان نمىبردم كه نهنگ دريا نيز بدين سان به جنگ آيد . [ با آنچه كه گيو بكرد ] آن چنان سپاه نيرومندى - همه از پير و جوان - با آن دو پهلوان شكست خوردند و گريختند . آن دم نيز كه پيران همچون شير ، كمر بسته و سوار بر اسپى بادپاى بيآمد ، گيو كمندى بر يال و كلاهخودش انداخت و سر آن پهلوان را به بند آورد . ليك اى شهريار ، من به خواهشگرى او رفتم ، و گرنه گيو ، سر او را به خوارى و زارى از تن جدا مىكرد . [ من اين كار كردم ] زيرا كه او از آنچه كه بر پدرم آورده بودند ، اندوهگين بود و با من هيچگاه بد نگفته بود . اين او بود كه من و مادرم را از چنگال آن شير دژم ِ آشفته رهانيد . اگر نه افراسياب مىخواست كه سر مرا نيز بسان پدرم از تن جدا سازد . سرانجام گيو بدانسان با خشم از جيحون بگذشت و چشم بر آب و خشكى نيافكند . براستى كسى كه پهلوانى چون او داشته باشد ، سزاوار است اگر كه هميشه جوان بماند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 635
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٥
هامش
( 1 ) - بتپرست كنايه از هندو است .