چون كاووس ، گفتار خسرو را بشنيد ، رخسارش همچون گُل بشكفت . پس سر گيو را در برگرفت و فراوان ، سر و رويش را ببوسيد . آنگاه بر گودرز و آن كشور و سرزمينش آفرين كرد و چنان جامهء شاهوارى به او داد كه هيچكس در گيتى ، از كهتران و مهتران ، نديده بود . پس از آن گشادنامهاى بر پرنيان نوشتند و خراسان و رى و قم و اصفهان را به او داد . كاووس با اين كار ، فرّ جمشيدى به او داد و آن دلاور ، ديگر سر به خورشيد برآورد . آنگاه كاووس به او گفت : تو رنج بسيارى كشيدى ، پس اكنون اى رنج ديده ، از اين گنج برخوردار شو . هماندَم گودرز و گودرزيان زبان به آفرين بسيار گشودند و همگى سر بر زمين نهادند . آنگاه براى فرنگيس گلشنى زرنگار با گردنبند و گوشوار بيآراست و در ايوانها تخت زرّين گذاشت و بر آن ديباى چين نهاد و به دو گفت : اى بانوى بانوان ، هرگز از اندوه ، نالان نباشى . سرزمين و پيوند خود رها كردى و رنجهاى فراوان در راه ببردى . پس اكنون ايران سراى تو است و هر چه خواهى ، آن كنم . آنگاه همهء بانوان بر فرنگيس آفرين خواندند و او را گفتند : زمين و زمان ، بىتو مبادا . سركشى كردن توس از كى خسرو « 1 » كشواد را در شهر استخر ، كاخى بود كه نازِشِ آزادگان بود . چون از تخت كاووس برخاستند ، آهنگ رفتن به كاخ او كردند . گودرز با كى خسرو برفت . چون به آن گلشن زرنگار رسيدند ، كى خسرو را بر تخت زرّين نشاندند و بر او به شاهى آفرين خواندند . همهء پهلوانان ايران نيز بدان كار كمر ببستند ، بجز توس پسر نوذر كه از آن سرپيچى كرد زيرا كه او با كوس و زرّينه موزه بود و درفش كاويانى نيز با او بود . گودرز كه چنان ديد ، مغزش تيز گشت و پيامى نغز براى او فرستاد و گيو دلير را - كه چنگ پهلوانان و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 636
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٦
هامش
( 1 ) - اين واژه در نسخهء ژول مُل به غلط سرشكى كردن ضبط شده است كه غلط مىباشد و سركشى كردن درست است .