آنگاه از آن پيروزى گيو گيتىفروز به سرزمين نيمروز نيز آگهى رسيد . پس رستم از براى آنكه هيچ گزندى بر آن شير نرّ نيآمد ، درويشان را زر ببخشيد . سپس رستم ، بانوگشسپ را با خواستهء بسيار و هزار و دويست تن از مهتران نامور با تخت و تاجهاى گران و سيسد و شست ريدك « 1 » با جام زرّين در دست هر يك ، به شتاب همچون آذرگشسپ « 2 » روانه كرد . بانوگشسپ نيز همچون مرغى پرّان از پيش پدر بيرون رفت و به سوى گيو روان شد . از سوى ديگر ، گيو ، كى خسرو را - كه نامش در سراسر گيتى پراكنده گشته بود - به سوى اصفهان فرستاد . در همه جاى گيتى آگهى شد كه كى خسرو - آن فرزند شاه - از راه بيآمد . پس همهء بزرگان گيتى به سوى اصفهان شدند . گودرز ، آن كاخ بلند را بيآراست و بر همه جاى آن ديباى خسروانى افكند و تختى را با زر و گوهر ، آن چنان كه سزاوار شاهى باشد ، بيآراست و دستبند و گردنبند و گوشوار و تاجى پر از گوهرهاى شاهوار بيآورد . آنگاه سراسر شهر را آذين ببست . و ميدان را نيز بيآراست . پس همهء بزرگان سرافراز ، خود را آمادهء پذيره شدن كى خسرو كردند و تا هشتاد پرسنگ ، به آيين خويش به پيشواز او رفتند . چون كى خسرو با گيو پديدار گشتند ، آن سواران پهلوان از اسپ پياده شدند . چون چشم گودرز سپهبد به كى خسرو با گيو افتاد ، اشك از ديدگان بباريد و فراوان از درد سياوش ياد بكرد . آنگاه گودرز پهلوان از اسپ فرود آمد و كى خسرو - آن شهريار جوان - را در برگرفت و او را بسيار ستود و آفرين كرد و گفت : اى شهريار زمين ، بيدار دل و پيروز بخت باشى . بجاى تو نه كشور خواهم و نه تخت . چشم بدخواهت از تو دور باد و روان سياوش پر از نور بادا . يزدان ِ دارندهء گيهان را گواه مىگيرم كه ديدار تو برايم جان فزاست . اگر سياوخش را نيز زنده مىديدم ، اين گونه از دل نمىخنديدم . آنگاه گودرز ، چشم و سر گيو را ببوسيد و گفت : همانا كه تو آسمان را از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 633
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٣
هامش
( 1 ) - ريدك به پارسى به معناى غلام است .
( 2 ) - در اينجا آذرگشسپ كنايه از برق جهنده است .