تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤
نهفتگى بيرون كشيدى ، براستى كه تو گزارندهء آن خواب من و به گاه چاره ، مردى استوار بودى . پس همهء بزرگان ايران ، يكايك ، به پيش او ، رخسار بر خاك نهادند . بخت گردنفراز ، ديگر فروزنده گشته بود . پس همگى به شادى از آنجا بازگشتند و با روانى روشن به سوى خانهء [ گودرز ] آمدند و يك هفته را در بزمگاهى كه بيآراسته بودند ، به ميگسارى پرداختند . آنگاه به روز هشتم همگى با دلى شاد به سوى شهر كاووس شاه روان گشتند . رسيدن كى خسرو نزد كاووس چون كى خسرو به پيش شهريار آمد ، گيتى پر از بوى و رنگ و نگار گشت . همه جا به آيين بيآراستند و در و بام و ديوارها را پر از خواسته كردند . همهء يال اسپان را پر از مشك و مِى كرده و به زير پىِ اسپان ، شكر و درم ريخته بودند . چون كِي كاووس روى خسرو را بديد ، اشك از ديدگان بر رخسارش چكيد . از تخت فرود آمد و به پيش او رفت و چشمان و رخسارش را بر روى او بماليد . كى خسرو جوان ، او را نماز برد و هر دو ، خرامان به سوى تخت رفتند . آنگاه شاه از كى خسرو ، فراوان در بارهء تركان و دربار افراسياب بپرسيد . كى خسرو او را گفت : آن افراسياب بىخرد ، پيوسته گيتى را با بدكردارى مىگذراند . كاووس شاه در بارهء آن افراسياب شوم بخت - كه تاج و تخت و كامش مباد - چه مىپرسد ؟ او پدرم را به آن زارى بكشت و مادرم را سخت بزد تا من در شكم مادرم كشته شوم . هرگز او را از اندوه ، رهايى مباد . آنگاه چون از مادر پاكم زاده گشتم ، آن افراسياب ناسزا ، مرا به كوه فرستاد و من شبان بز و گاوميش و ستوران گشتم و سالها بگذشت و من گذشت شبها و روزهاى خورشيدِ گردنده را مىشمردم . سرانجام پيران به كوه بيآمد و مرا به نزديك آن افراسياب كين پژوه برد . من از كار و كردار افراسياب بترسيدم و از خشم و آزارش به خود پيچيدم . او چندى از من بپرسيد و با من سخت گفت . ليك من خِرَد و هنر خويش را نهان كردم . اگر مرا از سر