هيچ كشتى و يا كسى را در آب نديد . پس بانگ تندى بر باژخواه بزد كه : آن ديو چگونه بر اين رود ، راه يافت ؟ باژخواه ، او را پاسخ داد كه : اى شهريار ، پدرم و من ، هر دو ، باژبان بودهايم ليك هرگز نه ديده و نه شنيدهايم كه كسى همچنان كه از روى زمين مىگذرد ، از آب جيحون بگذرد . در بهار كه آب اين رود پُر از آبخيزهاى سخت است ، چون اندر آن شَوى ، ديگر تو را هيچ راه گريزى از آن نباشد . ليك آن سه سوار ، چنان از رود گذشتند ، كه گويى هوا ايشان را در كنار خود نگاه داشته بود و يا اين كه ايشان را از باد و زان زاده و از سوى يزدان به ميان مردم فرستادهاند .
چون افراسياب ، آنگونه سخنانى را از او بشنيد ، رخسارش زرد گشت و از سرِ اندوه ، آهى كشيد . آنگاه به آن باژخواه بفرمود كه : شتاب كن و كشتى بر آب افكن و ايشان را براى من بياب و ببين كه آيا آنها رفتهاند و يا اين كه در جايى خفتهاند . باشد كه ايشان را بيابيم . پس زود باش و كشتى را بيآور .
پدرود باشى . هومان كه چنين ديد ، افراسياب را گفت : اى شهريار ، بيانديش و آتش را در كنار خود نگاه مدار . تو اگر با اين سوارانت به ايران - كه [ پهلوانانى ] چون گودرز و رستم پيل تن و توس و گرگين سپاه شكن دارد - رَوى ، همانا كه در دَم و چنگال شير خواهى شد . براستى كه از تخت شاهى سير گشتهاى كه اين چنين به [ نزديك ] چنگال شير آمدهاى . از اين رود تا چين و ماچين از آن تو و همهء خورشيد و ماه و كيوان و پروين نيز از آن تو باشند . پس تو همين توران و تخت بلند شاهى را نگاهدار ، زيرا كه اكنون از ايران ، بيم گزند نباشد . پس [ چون هومان چنين گفت ] همگى با دلى كه از درد ، پُر از خون گشته بود ، بازگشتند و روزگار درازى بر اين بگذشت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 631
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣١