تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩

را مىخواهى يا بجاى باژ ، افسر شاه يا آن بهزاد شبرنگ بادپيما يا زرهى را كه گشودن گره آن را نيز ندانى و نه از آب ، تر مىگردد و نه آتش و نيزه و شمشير هندى و تير بر آن كارگر مىشود ، خواستارى پس اكنون آب از آن ما و كشتى از آن تو چنين مايه از آن ما و درشتى از آن تو باد . گذشتن كى خسرو از جيحون آنگاه گيو رو به كى خسرو كرد و گفت : اگر تو كى خسروى ، پس ، از اين آب ، جز نيكويى نبينى . فريدون چون از اروند رود بگذشت ، تخت شاهى را درود گفت و سراسر گيتى ، او را كه فرهمند و روشن بود ، بنده گشت . پس تو اگر شاه ايران و پناه دليران و شيرانى ، ديگر به چه مىانديشى ؟ تو كه با فرّ و برزى و زيبندهء تخت و تاجى ، كجا آب با تو بد گردد ؟ اگر من و مادرت در اين آب ، فرو شويم تو نبايد اندوهگين گردى زيرا كه خواست گيتى از آفرينش مادرت تنها زاده شدن تو بود ، چون تخت شاهى تهى مانده بود . من نيز از مادر ، براى تو زاده شدم ، پس در اين باره هيچ ميانديش . و اگر جز اين كنى ، دانم كه بىگمان افراسياب به لب اين رود بتازد و مرا زنده بر دار سازد و تو را اى شاه با فرنگيس به دريا افكند تا خوراك ماهيان گرديد و يا اين كه به زير سُم اسپان بياندازدتان . كى خسرو چون چنين شنيد ، به دو گفت : همين كار را بكنم و در اين راه تنها به يزدان فريادرس پناه مىبرم . آنگاه كى خسرو از اسپ فرود آمد و روى بر خاك نهاد و به درگاه يزدان بناليد و گفت : تو پشت و پناه من و راهنمايم به سوى داد هستى ، درشتى و نرمى براى من از فرّ تو و روان و خِرَد ، سايه‌اى از پر توست . كى خسرو اين بگفت و چون ستاره‌اى بر پشت آن اسپ سياه سوار گشت و به آب زد و چون كشتى تا باژگاه « 1 » براند . فرنگيس و گيو دلير نيز از پسِ

هامش
( 1 ) - يقيناً مراد از اين باژگاه ، باژگاه ديگرى بوده كه در آن سوى جيحون و در خاك ايران قرار داشته و متعلق به ايران بوده است .