تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
و سپاهيانش آورد . ليك ناگهان سپاه را در هر جا پراكنده و كشته بديد . پس افراسياب از ايشان پرسيد : آيا هيچ يك از جنگاوران ما از آمدن آن پهلوان با سپاهيانش از ايران بدينجا ، آگه نبود كه اين چنين سپاه گرانى را بگذرانيد و به اينجا آورد ؟ چه كسى نزد آن ديوزاد آگهى برد كه فرزندى از سياوخش در آنجا مانده است ؟ اگر او را كشته بودم ، اينك چشمانم اين روزگار را نمىديد . سپهرم كه آن سخنان افراسياب را بشنيد ، گفت : اگر دل ما از سپاه هراسان بود ، كه كارى آسان بود . ليك بدان كه تنها گيو پسر گودرز بود و بس و هيچ سوارى با او نديدم . سپاه ما در جنگ با آن يك تن بود كه به ستوه آمد و سرانجام گيو با فرنگيس و كى خسرو برفت . افراسياب چون آن سخن بشنيد ، ناگهان رنگ رخسارش زرد گشت و دلش از روزگار پر از درد شد و گفت : همانا اينك هر آنچه از دانا شنيده بودم ، پديد آمد . چو يزدان كسى را كند نيك بخت * ابى كوشش او را رساند به تخت در همان هنگام كه سپهرم گفتار افراسياب را شنيد ، ناگاه سپاهى پديدار شد و در پيش آن سپاه ، پيران سپهدار با سر و روى و يال پر خون روان بود . افراسياب گمان كرد كه پيران ، گيو را يافته و با پيروزى از پيش بشتافته است . ليك چون نزديك تر شد ، افراسياب بنگريست و پيران را زخمى بيافت . ديد كه چون سنگ بر آن زين اسپ بسته شده و دو دستش را نيز از پشت با پالهنگ ببسته‌اند . پس در شگفت شد و اندوهگين و انديشناك گشت و از او بپرسيد . پيران ، او را گفت : اى شهريار ، همانا كه شير ژيان و گرگ درّنده و ببر بيان نيز آن چنان كه آن ديو به تنهايى جنگيد ، نجنگند . آنسان كه او در روز جنگ بردمد ، نهنگ نيز از بيمش در دريا بسوزد . نخست با گرز گران بيآمد و چون پتك آهنگران بكوفت و بسيارى از پهلوانان ما را بكشت و هيچ از آن مردان نيانديشيد . براستى كه از ابر نيز آن چندان باران نبارد كه بر سر او تيغ سپاهيان ما باريد . ليك او گويى سوار بر اسپ در گلستان خفته و با آن گرزش جفت گشته است . سرانجام همهء سپاهيان ما در جنگ با او پشت كردند و هيچ كينه‌خواهى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 626 | حكيم أبو القاسم الفردوسي