تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

بجز من در پيش او نماند . گيو كمندش را تاب داد و از برابر من بگريخت ، ليك ناگهان آن را بر من افكند و سرم را به بند آورد . ديگر دانش و هوش من پراكنده شد و تنم به خاك آمد . او از اسپ به زير آمد و دو دستم را ببست و مرا در پيش اسپش افكند و خودش سوار شد . آنگاه مرا با آن خوارى به نزد خسرو برد و با آن كار ، بار ديگر داغى بر جانم بزد . پس خواست تا سر از تنم جدا سازد . ليك در همان هنگام فرنگيس ، ياورم گشت . سرم را نبرّيد ، ولى گوشم را بدرّيد و جوشيد و دو دستم را ببست . آنگاه مرا به جان و سر شاه و به خورشيد و ماه و دادار خودكام و به تخت و تاج ، سوگند سختى بداد كه به هيچ‌كس نگويم دستم را بگشايد و اينچنين تا به جايگاه خويش روم . من نيز چون بخت را برگشته ديدم ، سوگند بخوردم . اكنون ندانم كه اين چه رازى در نزد آسمان است كه اين چنين مهر را از ما خواهد ربود . زمانى سر ويالم در كمند است و زمانى ديگر به زير سوگند و بندم . چون افراسياب گفتار پيران را بشنيد ، از خشم ، اشك در چشم آورد و بانگى بزد و او را از پيش خود براند . پيران نيز بازگشت و خاموش ماند . آنگاه افراسياب باد در سر افكند و لب به دشنام و سوگند برگشاد كه : همانا اگر گيو پسر گودرز و اين ديوزاد « 1 » ، ابر غرّنده و باد تيز نيز گردند ، ايشان را از ابر بلند فرود آوردم . پس دستى بزد و بند از تيغ بگشاد و گفت : با اين تيغ خود ، به كينه ، ايشان را به نابودى افكنم . چون فرنگيس را به چنگ آورم ، گيتى را در برابر چشمانش تيره و تار كنم و با شمشير تيز ، او را به دو نيم سازم و به ماهى دهم تا او را ريز ريز كند . چون كى خسرو ايران را مىجويد ، ديگر فرنگيس چرا با او باشد ؟

هامش
( 1 ) - مراد كى خسرو است .