تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
هم نديده است . همچنان بتاخت تا به نزد پيران رسيد و خواست تا سر از تنش جدا سازد . پس او را پياده و به خوارى ، كِشان كِشان و دوان و پر از ترس همچون بيهوشان و با رخسارى زرد و سرافكنده به نزد كى خسرو ببرد . گيو نيز به نزديك خسرو پياده گشت و زين را ببوسيد و بر آن شاه ، آفرين كرد و گفت : اينك اين ناراستكار در دَم اژدها گرفتار آمد . سياوش به گفتار او سر بداد . پس چون او باد گشت ، اين نيز بر باد شود . در همان هنگام ، پيران نيز بر شاه آفرين كرد و بر خروشيد و زمين را ببوسيد و گفت : اى شاه دانش‌پژوه كه در ميان گروه ، همچون خورشيد تابانى ، تو درد و تيمار مرا مىدانى و از آن پيكارى كه از براىِ تو با افراسياب شاه بكردم ، آگاهى . بدان كه اگر من در آن زمان در درگاه افراسياب بودم ، سياوخش شاه تباه نمىگشت . اين من بودم كه تو و مادرت را با چاره‌گرى و فريب ، از چنگ ديو بيرون آوردم . پس اكنون نيز سزاوار باشد اگر من به فرّ و بخت تو از چنگ اين اژدها رهايى يابم . رها كردن فرنگيس ، پيران را از گيو پس گيو به كى خسرو نگاه كرد تا چه فرمان دهد . گيو ، فرنگيس را ديد كه ديدگانش پر از اشك بود و زبانش پر از نفرين افراسياب . فرنگيس به گيو گفت : اى سرفراز ، اى كه رنج چنين راه درازى را چشيده‌اى ، بدان كه اين پهلوان پير ، خردمند و راد و روشن روان است . پس از داور دادگر رهنمون ، او بود كه ما را از خون ريختن رهانيد . مِهر او پرده‌اى بود كه بر جان ما در برابر بدى زده شد . اكنون كه از كردهء خويش زنهار خواسته است ، پس تو نيز اى نامور ، او را بر ما ببخش زيرا كه او هرگز به سوى بدى رهنمون نبود . گيو كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سرِ بانوان ، شاه گيتى همواره جوان بادا ، بدان كه من به ماه و تاج و تخت شاه سرفراز ، سوگند سختى خورده‌ام كه اگر در روز كين ، به دو دست يابم ، زمين را به خونش گلگون كنم . كى خسرو به گيو گفت : اى شيرفش ، از براى سوگندى كه به يزدان خوردى ، روان خود را نابود مساز . اكنون بيا و