دلت را به سوگند ، گستاخ ساز و با دشنهات ، گوش او را سوراخ كن . پس چون از دشنهات ، خون بر زمين چكد ، تو را هم از مِهر ياد آيد و هم از كين . گيو كه دل كى خسرو را بر پيران ، گرم و رخسارش را پر از اشك و آزرم ديد ، برفت و گوش پيران را با دشنه سوراخ كرد و بدين سان سوگندى كه خورده بود راست شد . آنگاه پيران به كى خسرو گفت : پياده نمىتوانم خود را به سپاه رسانم . پس بفرماى تا اسپم را نيز باز دهد و چنان دان كه هم جانم را به من بخشيدهاى و هم چيز . كى خسرو آن شاه دلير - به گيو گفت : اى نرّه شير ، اسپ پيران را به من ببخش . گيو به پيران رو كرد و گفت : اى دلير سپاه ، چرا در آوردگاه ، سست گشتى ؟ اگر اين اسپ بادپاى روان را مىخواهى ، دو دستت را به بند گران ببندم . آنگاه تو سوگند سختى بخور و با اين پيمان ، تن بستهء خويش را آزاد كن . سوگند بخور كه اين بند مرا هيچكس بجز گلشهر نگشايد زيرا كه او مهتر بانوان تو است و هيچ چيز تو از او پنهان نيست . پس پيران ، آن سخن گيو پهلوان را پذيرفت و با سوگند ، اسپ را بخريد . سوگند خورد كه هيچكس در راه ، اين بند را نگشايد ، بجز گلشهر . گيو نيز اسپ را به دو داد و دو دستش را ببست . آنگاه بفرمود تا بر اسپ سوار شد . فرنگيس و كى خسرو خوبچهر ، پيران را با مهربانى در بر گرفتند . پيران نيز بر كى خسرو و بر گيو پهلوان آفرين خواند و برفت . يافتن افراسياب ، پيران را به راه از سوى ديگر چون افراسياب از كار كى خسرو آگه شد ، روز روشن بر او تيره گشت . پس ناى رويين بزد و سپاه را برنشاند و همچون آتش از كاخ براند . دو ايستگاه « 1 » يكى كرد و چون تير از كمان بجست و بتاخت و سپاه را به آن رزمگاه كلباد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 625
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٢٥
هامش
( 1 ) - ايستگاه به پارسى به معناى منزل است كه در فواصل راهها بوده است .