تاختند تا اين كه به رود ژرفى رسيدند كه بُن آن ژرف و پهنايش كوتاه و نامش گلزرّيون بود كه در بهاران همچون درياى خون مىگشت . چون آن سپاه بدانجا رسيدند ، به ناگزير پراكنده شدند . در آن سوى رود ، گيو و كى خسرو خفته بودند و فرنگيس نشسته و پاسبانى مىكرد . ناگهان فرنگيس از آنجا درفش سپهدار توران را بديد . پس به پيش گيو شتافت و او را آگاه كرد و گفت : اى مرد رنجديده ، برخيز كه روزگار ستيزت پيش آمد . سپاهى از پسِ ما بيآمده است . مىترسم كه زمان از دست برود . همانا اگر تو را بيابند ، جانت را بستانند و دل ما را از آن درد ، پيچان كنند . مرا نيز گريان ، با پسرم در بند آورده و به پيش افراسياب ببرند و ديگر ندانم كه چه بر سر ما آيد . چه كسى از راز آسمان آگاه است ؟ گيو كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى سرِ بانوان ، چرا اين چنين روان خويش را تيره كردهاى ؟ تو اينك با كى خسرو به بالاى يك بلندى برو و بدان كه پروردگار گيهاندار پيروز ، يار من و بخت ، با من است . پس به نيروى يزدان جان آفرين بر اسپ سوار گردم . كى خسرو به دو گفت : اى رزمساز ، ديگر كار من بر تو دراز گشته است . من از دام سختى و رنج رهايى يافتم . پس تو نيز اين اندازه در دَم اژدها مرو . اكنون بر من بايسته است كه به دشت رَوَم و با شمشير خويش ، خون بر آسمان بيافشانم . ليك گيو به او گفت : اى شاه سرافراز ، گيتى نيازمند تاج تو است . ولى من پهلوانم و پدرم نيز پهلوان است و هفتاد و هشت برادر نيز دارم . ليك اگر تو كشته شوى ، ديگر گيتى از دست مىرود . چه كسى از آن پس كمر به شاهى بندد ؟ پهلوان ، بسيار است و شاه ، اندك .
اندك ، هم نه ، كه هيچ شاهى ديگر نباشد . اگر من كشته شوم ، پهلوانان ديگرى باشند .
ليك اگر تو در اينجا تباه گردى ، هيچ كسى شايستهء تخت و تاج نباشد و آن رنج هفت سالهء من به باد رَوَد و ديگر اين كه آن بدنژادان نيز بر ما شكست آورند . پس تو به بالاى آن بلندى برو و سپاه را از آنجا بنگر . و بدان كه يزدان گيهان آفرين ، يار من باشد .
اگر هم كه پيروز گردم ، آن از فرّ تو باشد ، زيرا كه گيتى در سايهء پرِ تو زنده است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 620
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٢٠