تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
درختى بلرزيد و سخت اندوهگين گشت و در دل گفت : اكنون هر آنچه كه از سياوش شنيده بودم ، پديد آمد . ليك افراسياب را چه گويم ؟ ديگر آب من نزد او تيره گشت . پس پيران ، كلباد و نستيهن پهلوان را از ميان پهلوانان برگزيد و بفرمود تا سيسد سوار ترك با ايشان به جنگ روند . آنگاه پيران به آن سپاهيان گفت : به هوش باشيد و بر پشت زين ، سر نيز مخارانيد و سرِ گيو را بر نيزه و فرنگيس را در خاك كنيد و آن كى خسرو شوم و بد اخترْپِى را به بند آوريد . و بدانيد كه اگر آن بَدْنِشان از جيحون بگذرد ، ديگر چه‌ها كه بر اين سرزمين و اين سركشان نيآورد . بدين سان سپاهى اين گونه پهلوان و جوان با آن دو پهلوان بيدار روان شدند . از سوى ديگر ، فرنگيس و پسر رنجديده‌اش از آن راه پيمودن و رنج شبانه بردن ، به خواب رفته بودند و گيو پاسبانى مىكرد و با رنج و خشم به راه مىنگريست . اسپ گيو چنان كه آيين پهلوانان بود ، در برگستوان بود و خودش نيز زره بر تن و كلاهخود بر سر ، با دلى خشمگين ، تن به مرگ نهاده بود . گريختن كلباد و نستيهن از بر گيو چون گيو ناگهان از دور ، گَرد آن سپاه را بديد ، دستى بزد و تيغ از ميان بركشيد و بسان ابر ، چنان خروشى برآورد كه مغز و جان شير نيز تاريك گشت . آنگاه چون گَرد به ميان آن سواران درآمد . از تاختن او خاك ، چون لاژورد گشت . با دشنه و گرز با ايشان جنگيد و از زخم گوپالش ، همهء آن سپاهيان را از جنگ ، سير ساخت . گيو پس از آن همه كه چشمانش اشكبار بود ، در آن روزِ خشم ، دلشاد و خندان گشت . آنگاه آن سپاهيان نيرومند كه چون شير ژيان بودند ، گيو را در ميان گرفتند . از بسيارىِ نيزه‌ها ، آن آوردگاه همچون نيِستان گشت و روى خورشيد و ماه را بپوشانيد . دل گيو شير ، اندوهگين شد و آن چنان خون بريخت كه آن نِيستان را چون مِيستان كرد . بسيارى از ايشان را بر زمين افكند . تا اين كه آن سواران پهلوان از او به ستوه آمدند .