تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩

پيچش و گردش كارزار ، اين چنين پايدار نديده‌ام . اگر آن گرزها موم بودند و سر نيزهء سواران نيز از چرم پلنگ بود ، باز هم مىبايست آن بر و يال و چنگال او خرد و كوفته مىگشت . ليك او هر زمان نيز جوشان مىشد و بار ديگر چون پيل مىخروشيد . سرانجام نيز آن دشت از بسيارىِ كشتگان ، چون كوه گشت و دليران ما از آن يك تن به ستوه آمدند . ناگهان پيران برآشفت و به دو گفت : ديگر بس است . همانا كه ياد كردن آن كار ، در پيش ديگران ، ننگ باشد . اين همه سخن از يك سوار مىگويى ؟ پس ديگر آهنگ جنگ پهلوانان مكن . تو با آن نستيهن نامور و سپاهى چون شيران نرّ برفتى و اكنون گيو را همچون پيل مستى ساختى و نام خودت را نيز در ميان پهلوان ، پست گردانيدى . اينك چون افراسياب از اين كار آگهى يابد ، ديگر آن تاج شاهنشاهى را بياندازد زيرا كه دو پهلوان دلير و سوار و چنان سپاهى در جنگ با يك سوار ، پشت كردند و آن سوار ، بسيارى از دليران ايشان را بكشت . آرى ، تو مرد درفش و گوپال و كوس نيستى و شايستهء سرزنش و فسوسى « 1 » . آمدن پيران از پِى كى خسرو آنگاه پيران هزار سوار پهلوان و شايستهء كارزار برگزيد و بديشان گفت : بر شما بايسته است كه به شتاب از پِى آن بدگمانان شويد و هيچ درنگ مداريد . زيرا اگر گيو و خسرو به ايران رسند ، ديگر به اين سرزمين ، خاك و آب نيز نماند ، از آن رو كه زنان نيز در ايران چون شير شوند . افراسياب نيز اگر چنين شود ، دلش داغدار گردد و رفتن ايشان را گناه من بداند ، نه از گردش اختر و خورشيد و ماه . پس آن تركان ، به فرمان آن پهلوان نامور ، چون باد برفتند و شب و روز ، يك سره

هامش
( 1 ) - فسوس به پارسى به معناى تمسخر است .