پس كلباد به نستيهن پهلوان رو كرد و گفت : اين گيو با آن يال و دوش ، همچون كوه خاراست . ليك دانم كه اين همه از تيغ و گوپال گيو پهلوان نباشد و اينها از فرّ كى خسرو است . نمىدانم كه به اين سرزمين چه آيد ؟ ولى از فرمان يزدان ، گذر نباشد و اين نشان گفتار اخترشناسان است كه به توران و به سركشان بد رسد .
بارى اگر چه ، آن سواران با آن سپاه نيرومندِ با دار و گير ، همچون شير بتاختند و چنان خروش و نالهء كارناى برآمد كه دل كوه نيز از جاى بجنبيد ليك سرانجام ، همهء دشت و دَهار پر از كشته و خاك از آن خونها چون ارغوان گشت . آن سپاهيان زخمى نيز همگى از برابر گيو سرفراز و لشگرْپناه بگريختند و به نزد پيران گردنفراز بازگشتند .
گيو دلير نيز با بر و چنگى خون آلوده همچون شير به نزديك كى خسرو آمد و به دو گفت : اى شاه ، دلت را شاد و آباد كن و خِرَد را يار دار . بدان كه كلباد و نستيهن تيز چنگ با سپاهى به جنگ ما آمدند ليك از ايشان ، آنان كه زنده ماندند ، آن چنان بازگشتند كه ديگر بايد بر يال و بَرِشان گريست . بجز رستم ، هيچ سوارى را در ايران نمىشناسم كه با من توان كارزار داشته باشد . پس كى خسرو پاك ْ كيش از گيو شاد شد و او را بسيار ستود و آفرين كرد . آنگاه چيزى بخوردند و از بيراهه روان شدند .
از سوى ديگر چون تركان ، بدانگونه خسته و زار و بريان به نزد پيران رسيدند ، پيران برآشفت و به كلباد گفت : چگونه نبايد از اين كار در شگفت شد ؟ برگوييد كه با گيو چه كرديد ؟ خسرو كجاست ؟ راست بگوييد كه كار بر چه سان رفت . كلباد به دو گفت : اى پهلوان ، اگر به پيش تو زبان برگشايم و بگويم كه گيو دلاور با پهلوانان ما چه كرد ، ديگر دلت از دشت نبرد سير مىگردد . تو بسيار مرا در ميان سپاه ديدهاى و نبرد مرا هم پسنديدهاى . من گيو را بدانسان از بر اسپ جنباندم كه گفتم بىدرنگ به زير خواهد افتاد . ليك او بيش از هزار زخم گوپال مرا بخورد و نجنبيد . گويى سرش چون سندان گشته بود و بر و بازويش از دندان پيل بود . من جنگيدن رستم را بسيار ديدهام و از جنگاوران نيز فراوان شنودهام . ليك هرگز او را در هنگام زخم خوردن و نيز در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 618
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٨