سخن گفتند و نيز از اين كه آن كار بايد نهانى باشد و كسى از كارشان آگه نگردد . چون فرنگيس ، روى بهزاد را بديد ، از اشك ، رخسارش ناپديد گشت . رخسار خود را بر يال و بر آن نهاد . و پيوسته روان سياوش را ياد كرد . پس از آنكه بگريست ، به شتاب به سوى گنجى روى نهاد . در آن كاخ ، او را گنجى نهان بود كه هيچكس در گيتى از آن آگه نبود . آن گنج پر از دينار و درم و ياكند بسيار و گوپال و برگستوان و دشنه و تيغ و گرز گران بود . فرنگيس با دلى پر از خون و درد و جگرى خسته ، در پيش پسر ، آن گنج را بگشود و به گيو گفت : اى كه در اين راه رنج بردى ، بنگر كه از اين گنج ، از دينار و گوهر شاهوار و ياكند و تاج گوهرنگار ، چه خواهى ؟ همانا كه ما پاسبان اين گنجيم و گنج از آن توست كه آن رنجها ببردى . گيو كه چنين ديد ، در پيش فرنگيس ، زمين را ببوسيد و گفت : اى مهتر بانوان ، براستى كه زمين ، از تو چون بهشت بهارى مىگردد و آسمان ، نيك و بد را از تو مىآموزد . گيتى به پيش فرزند تو بنده بادا و سر بدسگالانت افكنده باد . پس چون چشم گيو بر آن همه خواسته افتاد ، از ميان آنها ، زره سياوخش پهلوان را برگزيد ، آنگاه آنچه از آن گوهرها ، پر مايهتر بود ، تا جايى كه توانستند ، با خود برداشتند . و كلاهخود و برگستوان پر مايه و جنگ افزار سياوش پهلوان را نيز ببردند . پس از آن ، كى خسرو در آن گنج را استوار ببست و آهنگ رفتن به سوى بيابان كرد .
رفتن فرنگيس با كى خسرو و گيو به ايران
چون اينها همه كرده شد ، بر آن اسپان بادپا ، زين نهادند و فرنگيس ، كلاهخودى بر سر نهاد و هر سه نهانى و همچون باد به سوى ايران رو نهادند . ليك آن سخن ، در نهان نماند و كسى به نزد پيران آمد و به دو گفت : گيو سرفراز از ايران به نزد كى خسرو - آن شاه پهلوان و بيدار دل - بيآمد و اينك فرنگيس و كى خسرو و گيو پهلوان و جنگجوى به سوى ايران روى نهادند . چون پيران ، اين سخن بشنيد ، بسان شاخ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 616
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٦