شتابان برفت و زين و لگام را به بهزاد بنمود . چون بهزاد نگاه كرد و كى خسرو را با آن زين خالدار و جا پاى دراز و دامنهء زين خدنگ سياوش بديد ، آهى سرد از جگر بركشيد و در پاى همان آبشخورى كه بود بايستاد و پا پيش نهاد . كى خسرو كه او را آرام يافت ، با زين به سوى او شتافت . آن اسپ شبرنگ و راد همچنان بر جا ايستاده و چشم در چشم كى خسرو دوخته بود . كى خسرو و گيو از آن كار ، گريان شدند و گويى بر آتش تيز ، بريان گشتند و با زبانى پر از نفرين افراسياب ، اشك از ديدگان بباريدند .
كى خسرو دست بر چشم و روى و بر و يال و موى بهزاد بماليد و سرانجام ، آن لگام را به سر او كرد و زين بر او نهاد و پيوسته با درد ، ياد پدر بكرد .
چون كى خسرو بر زين بنشست و ران بيفشرد ، آن اسپ گران ، از جا برآمد و چون باد بردميد و پريد و از برابر گيو ناپديد گشت . دل گيو پر از اندوه شد و خيره بماند و نام يزدان بر زبان آورد و گفت : همانا كه اين اهريمن چارهجوى بود كه بسان اسپى پديدار گشته بود . اكنون جان خسرو از دست برفت و رنج من پديد آمد . براستى كه آن گنج من از گيتى ، رنج بود . ليك از سوى ديگر ، چون كى خسرو نيمى از آن كوه را سوار بر بهزاد بتاخت ، بازگشت . پس گيو به پيش او رفت . كى خسرو - آن شاه بيدار دل و پهلوان - به گيو گفت : اكنون شايسته باشد كه انديشهء تو را اى پهلوان ، به روشن روانى ، آشكار سازم . گيو گفت : اى شاه سرفراز ، براستى سزاوار است كه رازها بر تو آشكار باشد . با اين فرّ و برز كيانى ، نهان هر چيزى را بدانى . پس كى خسرو به گيو گفت : اى پهلوان ، تو با خود انديشيدى كه اين اسپ فرّخنژاد ، اهريمنى بود كه به جنگ كى خسرو جوان آمد و اكنون كه رفت ، رنج مرا باد كرد و روان من پر از اندوه ، ولى ديو ، شاد گشت . گيو كارآزموده كه چنين شنيد ، از اسپ به زير آمد و بر كى خسرو آفرين بخواند و گفت : روز و شب بر تو فرخنده باشد و دل بدسگالانت كَنده بادا .
براستى كه با برز و اورنگ و جاه و فرّى و پروردگار داور ، تو را هم هنر بداد و هم نژاد .
پس هر دو با مغزى پر انديشه و روانى راهجوى ، از آن بالا به سوى ايوان روى نهادند . چون به نزد فرنگيس بازگشتند ، چندى از آن راه درازى كه در پيش داشتند ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 615
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٥