تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤

پرخاش جوى توران ، راهى شوند . فرنگيس گفت : اگر نيك درنگ كنيم ، همانا كه گيتى را بر سر خويش به تنگ آورده‌ايم . افراسياب نيز از اين كار ، آگهى يابد و خور و خواب از خود دور سازد و چون ديو سپيد بيآيد و ديگر دلمان از جان شيرين ، نوميد گردد . اينان ، يكى از ما را نيز در گيتى ، چه آشكار و چه نهان ، زنده نگذارند . گيتى پر از بدخواه و دشمن و همهء مرزها جاى اهريمن است . و تو اى فرزند فرهمند من بشنو تا تو را پندى بگويم . بدان در جايى كه از اينجا دور نيست ، مرغزارى است . كه بر سر راه سواران توران نيست پس تو پگاه به همراه گيو با زين و لگامى سياه به سوى آن مرغزار برو . كوهى ببينى كه سر به آسمان برآورده و ابر بر آن چهره مىسايد . چون به بالاى آن كوه برآيى ، مرغزارى چون بهار خرّم بينى كه جويبارى در آن روان است و روان از ديدار آن تازه مىگردد . چون خورشيد درخشان گردد ، همهء گله‌هايى كه در آن كوهسارند ، به سوى آن جويبار ، به آبشخور آيند . پس تو آن زين و لگام را به بهزاد « 1 » بنماى و چون رام گردد ، به پيش او برو و روى خود را به دو نشان ده و او را بخوان و دستت را به مهربانى بر او بمال . آن هنگام كه سياوش از گيتى نااميد گشت و روز سپيد بر او تيره شد ، به آن بهزاد شبرنگ گفت : از اين پس از باد نيز فرمان مبر و پيوسته در كوه و مرغزار باش تا اين كه كى خسرو بيآيد و تو را خواستار گردد . پس در آن زمان ، اسپ او باش و گيتى را به زير پا بكوب و دشمن را از زمين بروب . گرفتن كى خسرو ، بهزاد را پس كى خسرو - آن سالار پهلوان - بر اسپ بنشست و گيو نيز در پيش او روان شد و بسان چاره‌جويان ، از آن سربالايى به بالا رفتند تا اين كه به بالا رسيدند . آنگاه آبى بخوردند و سيراب گشتند . پس خسرو سرفراز چون به نزديك آن چشمه رسيدند ،

هامش
( 1 ) - بهزاد نام اسب سياوش بوده كه نامش غالباً با صفت شبرنگ آمده است . ر . ك . ، ص 475 .