تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
كى خسرو - آن شهريار زمين - او را در برگرفت و از شادى بر او آفرين كرد . آنگاه از ايران و تخت شاه و از گودرز و رستم رزمخواه بپرسيد . گيو گفت : اى شاه سرافراز و بيدار و فرخنده‌پِى ، بدان كه اگر پروردگار دانندهء خوب و زشت ، سراسر بهشت را نيز به من مىسپرد و يا اين كه تاج شاهى هفت كشور بر سرم مىنهاد ، دلم به اين خرّمى نمىشد كه اكنون روى تو را در اين توران زمين بديدم . چه كسى در ايران مىداند كه آيا من زنده‌ام يا در خاكم و يا اين كه به آتش افكنده شده‌ام ؟ چه كسى مىداند كه [ گويى ] سياوخش را زنده ديده‌ام و از تيمار و رنجش بپرسيده‌ام ؟ پس پروردگار را سپاس كه سرانجام ، اين رنج سخت ، به شادى و خوبى سر آمد . آنگاه هر دو از آن بيشه برفتند و خسرو از گيو در بارهء كاووس شاه و آن اندوه و درد هفت سالهء او و از خورد و خوابش بپرسيد . گيو نيز با او بگفت كه پروردگار دادار گيتى چه پيش آورْد و از آن خواب گودرز و آن رنج دراز و خورد و خواب و درد و آرام و ناز خود و نيز از كاووس كه گذشتِ ساليان ، فرّهء او را بيافكنْد و از درد پسر ، بىپا و سر گشت و از اين كه ديگر رنگ و بو از ايران پراكنده شد و همه جا رو به ويرانى آورْد ، با كى خسرو سخن گفت . دل خسرو از آن درد و رنج بسوخت و رخسارش چون آتش برافروخته گشت . پس به گيو گفت : اكنون پس از آن همه رنجهاى دراز ، بخت براى تو آرام و ناز آوَرَد . پس براى من چون پدرى باش و اين را با كسى مگوى و ببين تا روزگار چه پيش آوَرَد . رفتن گيو و كى خسرو به سياوشگرد پس كى خسرو بر اسپ گيو بنشست و گيو با تيغى هندى در دست ، پيش رفت و هر كس كه بر سر راه ايشان مىآمد ، گيو بيدار دل ، بىدرنگ گردنش را مىزد و او را در زير گل و خاك نهان مىكرد . و بدين سان به سوى سياوخش‌گرد رفتند و فرنگيس را نيز نهانى از آن كار آگاه ساختند و او را با خود يار كردند تا هر سه ، پنهان از آن دليران