پهلوانى چون او نباشد . او آمده كه مرا به ايران ببرد تا شاه گردم . چون گيو پهلوان و نامدار نزديك شد ، شاه خسرو از جا برخاست و او را گفت : خوش آمدى اى گيو كه با فرّ ايزدى و داد بيآمدى . اين راه را چگونه سپردى ؟ برگوى كه آيا از كاووس شاه و گودرز و توس آگهى يا نه ؟ آيا شادند و در دل ، به ياد خسرو هستند ؟ رستم پهلوان پيل تن و زال و آن انجمن چگونهاند ؟ چون گيو آن سخنان را بشنيد ، خيره ماند و نام پروردگار بر زبان آورد و به دو گفت .
اى شاه سرفراز ، اينك گيتى را به مِهر تو نياز آمده است ، برآنم كه تو از تخم كيان و پسر سياوش و همان خسرو هستى . ليك اى سرِ راستگويان ، با من بگوى كه چه كسى با تو از گودرز سخن گفته است ؟ خرّم و فرهمند باشى . بگوى كه چه كسى تو را از گشواد و گيو آگهى داد ؟ كى خسرو به دو گفت : اى شيرْمرد ، اينها كه بگفتم ، مادرم از پدرم شنيده بود و مرا ياد كرد . آن هنگام كه پدرم گاهِ اندرز دادنش فرا رسيده بود ، به فرّ يزدان ، زبان برگشود و با مادر نامورم بگفت كه چه بر سرش خواهد آمد و سرانجام كى خسرو پديد آيد و آن بندها را كليدى گردد . او گفت آنگاه كه كى خسرو ، پهلوانى سرافراز گردد ، گيو به توران بيآيد و كى خسرو را به سوى تخت ايران و به پيش آن نامداران و شيران ببرد . و كى خسرو گيتى را با مردانگى به زير پاى آوَرَد و كين ما را به جاى آرَد .
پس گيو به دو گفت : اى سرِ سركشان ، برگوى كه از فرّ بزرگى چه نشانى دارى ؟ نشان سياوش ، خال سياهى بود كه بر رخسار چون گلش داشت . اينك تو نيز بازو بگشاى و به من بنماى زيرا كه نشان تو نزد آن انجمن پيدا باشد . پس كى خسرو تن خود را برهنه كرد و به گيو بنمود . گيو نگاه كرد و آن نشان سياه را بديد . آن نشانه ، از زمان كى كواذ ، در همهء كيان ديده مىشد و نشان درستى نژاد كيانيان بود . پس چون گيو آن نشان را بديد ، او را نماز برد و اشك از ديدگان بباريد و آن رازها با او بگفت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 612
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٢