گيو دلاور ، بدانسان اندوهگين در توران زمين مىگشت . روزى انديشناك به بيشهاى نامور رسيد . پس با دلى اندوهناك و دژم به آن مرغزار خرّم رفت . زمين را پر از سبزه و جوى را پر از آب ديد و آنجا را جايگاهى براى آرامش و خواب يافت . پس ، از اسپ فرود آمد و با دلى پر از انديشه بخفت و با خود مىگفت : شايد آن شب كه گودرز پهلوان ، آن خواب را بديد ، ديو پليد به خواب او آمده بود . اينك كه هيچ نشانى از كى خسرو در اينجا نمىيابم ، از چه رو خود را بدين سان در آزار مىدارم ؟ در اين هنگام ياران و اندوهگساران من يا در رزم ، نام مىجويند و يا در بزم ، روز را به شادى مىگذرانند . ليك بخت من ، گردو بر گنبد افشاندن است « 1 » . روانم چون خم كمان ، خميده گشته است و زبان به خيره مىگشايم . براستى كه آن خسرو يا از مادر زاده نشده و يا اگر زاده شده ، زمانه او را به باد داده است . از اين جستن ، بهرهء من تنها رنج و سختى باشد . پس خوشا آن كس كه با زهر بميرد . بارى ، گيو با سرى پر از اندوه و در جستجوى آن شاه ، گِرد آن مرغزار مىگشت . ناگهان از دور ، چشمهاى تابان و پسرى سروْبالا و دلآرام بديد كه جامى از مِى به دست گرفته و دسته گلى از گلهاى رنگارنگ بر سر زده بود . بالا و ديدار او نشان از فرّه ايزدى و خردمنديش داشت . گويى سياوخش بر تخت پيلسته بنشسته و تاجى از بيچاده بر سر نهاده بود . از روى او بوى مهر مىآمد و از مويش ، زيب تاج . گيو در دل گفت : او بىگمان شاه است ، زيرا چنين چهرهاى تنها سزاوار تخت و تاج باشد . پس پياده ، رو به سوى او نهاد . چون به نزديكيش رسيد ، ديگر آن گرهى كه بر در رنج گيو خورده بود ، سست شد و آن گنج نامورش پديدار گشت . چون كى خسرو از پيش آن چشمه ، او را بديد ، بخنديد و دلش از شادى بردميد و در دل گفت : همانا كه اين پهلوان كسى جز گيو نيست « 2 » زيرا كه در اين سرزمين ، هيچ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 611
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١١
هامش
( 1 ) - كنايه از كار بيهوده كردن است .
( 2 ) - پيش از اين ديده شد كه سياوش تمامى سرنوشت و سرانجام كار خود و كى خسرو را از اخترشناسان و موبدان شنيده و به فرنگيس بگفت . طبعاً فرنگيس نيز آنها را به كى خسرو گفته بود و او منتظر آن روز بود كه از ايران به جستجوى او بيآيند .