گيو به شتاب ، خم كمندش را بر او مىآويخت و او را مىكشت و در زير خاك ، نهانش مىكرد تا كسى راز او را نداند و نامش را نشنود . تا اين كه روزى يكى از تورانيان را كه راهنما بود ، با خود ببرد ليك تا چندى بر او راز نگشود . سرانجام روزى به دو گفت : از تو سخنى نهانى پرسم كه اگر كژّى و كاستى را از دلت بشويى و سخن راست گويى ، هر چه خواهى به تو ببخشم و جان و تن خويش را نيز از تو دريغ ندارم . آن ترك راهنما گفت : اگر چه دانش بس است ، ليك با هر كسى ، پراكندههايى از آن است . اگر از آنچه كه مرا پرسى ، آگاه باشم ، بدان كه زبانم را بىپاسخ نيابى . پس گيو به دو گفت : بايد كه زبان راستى بر من بگشايى و بگويى كه اكنون كى خسرو در كجاست ؟ آن راهنما گفت : چنين نامى را هرگز نه پرسيده و نه شنيدهام . چون گيو چنين پاسخى از او يافت ، تيغى بزد و سر از تنش جدا ساخت .
يافتن گيو ، كى خسرو را
گيو همچون بيهوشان در توران مىتاخت ، تا مگر در جايى از آن شاه ، نشانى بيابد . و اين چنين هفت سال بگذشت . در اين سالها كمر گيو از آن تيغ و بند و دوال سوده گشت . خوراكش گورخر و پوشش او نيز از چرم گورخر بود و [ گاهى نيز ] گياه مىخورد و آب شور ، بادهء او بود . با رنج و سختى ، بدور از گروه ، گِرد كوه و بيابان مىگشت .
از سوى ديگر آنگاه كه رستم سپاهيانش را به شتاب از جيحون به ايران بازگرداند ، افراسياب - سپهدار توران - به گنگ بازگشت و بار ديگر توران را به چنگ آورد . آنگاه به پيران فرمود : اى هوشيار ، برو و كى خسرو شوم را از ماچين به اينجا آور و او را به مادرش بسپار ليك از هر سو راه را بر او ببند . پس پيران بىدرنگ فرستادهاى را بر اسپى تگاور بفرستاد و پسر سياوخش ، آن خردمند و باهوش را بيآورْد و در همانجا او را به مادرش سپرد . چندى بر اين نيز بگذشت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 610
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٠