تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩
بَرو نيز شادى سر آيد همى * سرش زير گرد اندر آيد همى ز روز گذر كردن انديشه كن * پرستيدن دادگر پيشه كن اگر چند مانى ، ببايد شدن * پس از اين شدن ، نيست باز آمدن به نيكى گراى و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس منه هيچ دل بر جهنده جهان * كه با تو نماند همى جاودان كنون اى خردمند پاكيزه دل * مشو در گمان ، پاى بركش ز گل ترا كردگارست پروردگار * تويى بنده و كردهء كردگار چو گردون به انديشه زير آورى * ز هستى مكن اندش و داورى نشايد خور و خواب و با او نشست * كه خستو نباشد به يزدان كه هست دلش كور باشد ، سرش بىخرد * خردمندش از مردمان نشمرد ز هستى نشانست در آب و خاك * ز دانش ، كنش را مكن در مغاك توانا و دانا و دارنده اوست * خرد را و جان را نگارنده اوست چون افراسياب - آن سالار توران - در دل ، خود را برتر از همه ديد و آن شاهزادهء جوان را بكشت ، آن روزگار درشت و سخت نيز برايش پيش آمد . كردگار داور ، از پشت سياوش درختى برآورْد كه به بار نشست و آنچه مىبايست بكند ، با او بكرد و از مغز و ايوانش ، گَرد برآورد . خداوند كيوان و خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه خداوند هستى و هم راستى * ازويست بيشى و هم كاستى جز از راى و فرمان او راه نيست * خور و ماه ازين دانش آگاه نيست گيو نيز كمر به فرمان او بسته ، همچون شير ژيان بيآمد . پس به تنهايى و بدون آنكه كسى را با خود ببرد ، رفت و تن نازديده‌اش را به يزدان سپرد . و بدين سان تاخت تا اين كه به توران رسيد . در آن راه ، هر كسى را كه تنها ديد ، به زبان تركى از او در بارهء خسرو به خوبى بپرسيد . و چون آن كس مىگفت كه از آن شاه آگهى ندارد ،