بَرو نيز شادى سر آيد همى * سرش زير گرد اندر آيد همى
ز روز گذر كردن انديشه كن * پرستيدن دادگر پيشه كن
اگر چند مانى ، ببايد شدن * پس از اين شدن ، نيست باز آمدن
به نيكى گراى و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس
منه هيچ دل بر جهنده جهان * كه با تو نماند همى جاودان
كنون اى خردمند پاكيزه دل * مشو در گمان ، پاى بركش ز گل
ترا كردگارست پروردگار * تويى بنده و كردهء كردگار
چو گردون به انديشه زير آورى * ز هستى مكن اندش و داورى
نشايد خور و خواب و با او نشست * كه خستو نباشد به يزدان كه هست
دلش كور باشد ، سرش بىخرد * خردمندش از مردمان نشمرد
ز هستى نشانست در آب و خاك * ز دانش ، كنش را مكن در مغاك
توانا و دانا و دارنده اوست * خرد را و جان را نگارنده اوست
چون افراسياب - آن سالار توران - در دل ، خود را برتر از همه ديد و آن شاهزادهء جوان را بكشت ، آن روزگار درشت و سخت نيز برايش پيش آمد . كردگار داور ، از پشت سياوش درختى برآورْد كه به بار نشست و آنچه مىبايست بكند ، با او بكرد و از مغز و ايوانش ، گَرد برآورد .
خداوند كيوان و خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه
خداوند هستى و هم راستى * ازويست بيشى و هم كاستى
جز از راى و فرمان او راه نيست * خور و ماه ازين دانش آگاه نيست
گيو نيز كمر به فرمان او بسته ، همچون شير ژيان بيآمد . پس به تنهايى و بدون آنكه كسى را با خود ببرد ، رفت و تن نازديدهاش را به يزدان سپرد . و بدين سان تاخت تا اين كه به توران رسيد . در آن راه ، هر كسى را كه تنها ديد ، به زبان تركى از او در بارهء خسرو به خوبى بپرسيد . و چون آن كس مىگفت كه از آن شاه آگهى ندارد ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 609
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٠٩