رفتن زواره به لشگرگاه سياوش روزى زواره با تُركى كه او را راهنما بود ، به شكار گورخر رفت . در راه ، بر آن پهن دشت ، بيشهاى ديد پُر از رنگ و بوى و آب روان كه گويى روان آدمى از آن ، خرّم « 1 » مىگشت . پس آن ترك بىشرم زبان برگشود و به زواره گفت كه : اينجا نخچيرگاه سياوش بود و او را از توران زمين ، تنها بدينجا مِهر بود و در اينجا شاد و خرّم بود و جز اينجا ، در هر كجاى ديگر در اندوه بسر مىبرد . چون زواره گفتار آن ترك بشنيد ، از اسپ به زير آمد و از هوش برفت . باز شكارىاى را كه در دست داشت ، رها كرد و خون بگريست . پس چون ياران سپاه به دو رسيدند و او را اندوهگين و گريان يافتند ، بر آن ترك راهنما نفرين كردند و هر يك با زخمى كه بر او زدند ، او را از پاى فكندند . در همان هنگام ، زواره از درد ، اشك از ديدگان فرو ريخت و سوگند سختى خورد كه : از اين پس ديگر نه شكار مىجويم و نه خواب و نه هرگز از كين افراسياب مىآسايم و نمىگذارم كه رستم هيچ برآسايد . بايد كه آهنگ جنگ كنيم . پس بىدرنگ به نزد تهمتن رفت و چون روى او را بديد ، برخروشيد و گفت : آيا ما اينجا با لبى پر از آفرين آمديم يا اين كه آهنگ كينهخواهى داشتيم ؟ پس چون يزدان نيكى دهش ، تو را زور و بخت نيك بدادهاست ، چرا بايد كه اين كشور توران ، آباد و يك تن نيز بر آن بوم و بر ، شاد بماند ؟ كينهء آن شهريار را كه تا سد روزگار به مانند او نبينى ، فراموش مكن .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 601
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٠١
هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل واژهء « توشه » به كار رفته كه غلط است و صحيح آن « نوشه » مىباشد كه در اينجا به معناى خرّمى و شادى است .