تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠

پس از آن رستم ، گشادنامهء سپنجاب و دژ آن را به گودرز داد و آن پهلوان پر هنر پاك كيش را بسيار پند بداد و ستود و آفرين كرد و گفت : همانا كه مِهر بزرگى و داد و بزم و رزم ، از تو ياد دارند . اگر چه هنر از گوهر و نژاد نامدار ، برتر است ، ليك هنرمند را نژاد نيز به كار آيد . تو را نيز هم هنر است و هم نژاد و خِرَد . و از اينروست كه روان من از تو در آرامش است . پس روا باشد كه پند مرا بشنوى ، زيرا كه تو يادگار بزرگانى . از سپنجاب تا مرز گلزرّيون « 1 » هيچ‌كس نبايد از فرمان تو بيرون آيد . آنگاه رستم ، تاج زر را با دينار و گوهرهاى بسيار براى فريبرز - پسر كاووس - فرستاد و او را گفت : تو سالار و مهترى و برادر سياوخش بوده‌اى . پس اينك كمر به كين برادر ببند و هرگز كمند را از فتراك مگشاى و از كين افراسياب نيز مياساى و خورد و خواب و آرام را از خويش دور ساز . و در همه جا دادگرى كن ، زيرا كه هرگز كسى از داد كردن ، سرنگون نشد . پس به چين و ماچين آگهى رسيد كه : رستم در توران زمين ، به شاهنشاهى بنشست . چون از اين كار ، آگه شدند ، همگى پيشكشها و بشارهايى از دينار و گوهرهاى شاهوار براى او بفرستادند و او را پيام دادند كه : ما همگان بنده و چاكريم و در گيتى تنها گوش به فرمان تو هستيم . رستم سپهبد نيز چون روانهاى بيدار ايشان را بديد ، آنها را به جان زينهار داد . آنگاه خود ، به شكار با يوز و باز پرداخت و روزگارى دراز بر اين بگذشت .

هامش
( 1 ) - گلزرّيون يكى از نامهاى رود سيحون است . لسترنج ، جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 507 برهان قاطع ، ماده گل زريون ، حواشى معين .