تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩

بنشست و ديگر سرِ بخت افراسياب شاه به خاك آمد . يكى داستان زد برين بر نخست * كه پر مايه آن كس كه دشمن بجست چو بدخواه پيش آيدت ، كشته به * گر آواره از جنگ برگشته به آنگاه رستم گنجهاى افراسياب را جويا شد . پس همه را با وى بگفتند . و بدين سان گنجهاى دينار و تاج پر مايه و جامهء ديبا و تخت پيلسته « 1 » و ريدكان و كنيزان خوبرخ نامور و اسپان و برگستوان و گوهرهاى بسيارى از گنج شهر گَنگ به چنگ رستم افتاد . رستم نيز تاج و افسر و دستبند بسيار به سپاهيان بخشيد و ايشان را توانگر ساخت . پس رستم ، تخت پيلسته و دستبند و گردنبند و گشادنامهء « 2 » چاچ « 3 » را به توس داد و او را گفت : هر كس كه در برابرت پايدارى كرد و از افراسياب هوادارى نمود ، بىدرنگ سرش را از تن جدا كن و تنش را خوراك كركسان ساز . آنگاه رستم ، توس را اين چنين پند بداد : كسى كو خرد جويد و ايمنى * نيآيد سوى كيش آهرمنى چو فرزند بايد كه دارى به ناز * ز رنج ، ايمن ، از خواسته ، بىنياز تو بىرنج را رنج منماى هيچ * سر از داد و از راستكارى مپيچ كه گيتى سپنجست و جاويد نيست * فرى برتر از فرّ جمشيد نيست سپهر بلندش به پاى آوريد * جهان را جز او كدخداى آوريد

هامش
( 1 ) - پيلسته به پارسى به معناى عاج است .
( 2 ) - گشادنامه به پارسى به معناى منشور حكومتى ناحيه‌اى است .
( 3 ) چاچ ( شاش ) در غرب فرغانه و شمال شرقى رود سيحون بوده است . اين ناحيه بعدها بنكث و تاشكند نيز نام گرفت و ويرانه‌هايى از تاشكند كهنه يا چاچ باقى است . لسترنج ، جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 513 - 511 حدود العالم ، ص 343 برهان قاطع ، ماده چاچ مشكور ، جغرافياى تاريخى ايران باستان ، ص 828 - 826 .