و به ايرانيان گفت : آن رستم كه مىگويند به روز جنگ ، همچون اژدهاست ، اكنون كجاست ؟ بگوييد كه به جنگ من آيد زيرا كه من چنگ خود را براى جنگ با او تيز كردهام . چون گيو اين سخنان را بشنيد ، بر افروخته گشت و دستى بزد و تيغ از كمر بركشيد . و به دو گفت : رستم با يك تُرك جنگ نمىسازد زيرا كه او را از اين كار ، ننگ مىآيد . پس گيو پسر گودرز با پيلسم بهم برآويختند . پيلسم چنان نيزهاى بر گيو زد كه هر دو پاى گيو از آن آسيب ، از جا پاى زين بيرون آمد . فرامرز چون چنان ديد ، به يارى گيو شتافت و چنان تيغى بر نيزهء پيلسم بزد كه آن نيزه همچون خامهاى گشت « 1 » . بار ديگر فرامرز تيغى بر كلاهخود او زد ، ليك تيغش شكسته شد . پيلسم همچون شير دژم ، در آن ميدان با هر دو پهلوان مىجنگيد . چون رستم از دل سپاه بنگريست ، آن دو پهلوان دلير و گرانمايه را بديد كه با يك شيرْمرد بر آويخته و از رزم ايشان ، گَرد تا به ابر ، برشده بود . پس در دل گفت : هيچ كس از تركان به مانند پيلسم ، زور و دَم ندارد . و ديگر آنكه رستم از موبدان كهن سال و اخترشناسان و خردمندان ، در بارهء نيك و بد توران سخنها شنيده و خود نيز بسيار ديده بود . رستم مىدانست كه اگر پيلسم از بدِ روزگار رهايى يابد و آموزش بيند ، در سراسر ايران و توران ، هيچ جنگاورى چون او كمر به جنگ نبندد . پس با خود گفت : همانا كه روزگار پيلسم بسر آمده ، كه اين چنين شتابان به جنگ من آمده است . آنگاه رستم به سپاهيانش گفت : از اينجا كه هستيد ، هيچيك پا فراتر مگذاريد . اينك من به جنگ پيلسم ، بيرون مىشوم تا زور او را بيآزمايم . پس رستم ، كلاهخود بر سر نهاد و نيزه بر دست گرفت و ران بيفشرد و اسپ را تيز بتازاند و پيكان درخشان را در برابر چشم آورد و اندوهگين و كف بر لب آورده ، از دل سپاه تا پيش آن بتاخت . آنگاه گفت : اى پيلسم نامور ، مرا خواستى تا به دَم بسوزانى . بدان كه اينك زخم نهنگ جنگى را ببينى تا ديگر از آن پس رخ سوى جنگ نپيچانى . دلم بر جوانيت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 593
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٩٣
هامش
( 1 ) - خامه به پارسى به معناى قلم است . يعنى نيزه از وسط همچون سر قلم كه به دو نيم است ، به دو نيم شد .