تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
از آتش نبينى جز افروختن * جهانى چو پيش آيدش سوختن فرامرز نيز اگر اين چنين سركش است ، از آن روست كه دل پولاد همواره پر از آتش باشد . چون به جنگ سنگ خارا رَود ، ديگر راز دل خويش را آشكار كند . آنگاه رستم پيل تن به سرخه بنگريست . سرخه را چون سرو آزادى ديد ، در چمن . بر او چون بر شير بود و رخسارش چون بهار و گيسوانش همچون مشك سياه . پس رستم به نگاهبانان بفرمود تا سرخه را با دشنه و تشت به دشت ببرند و دستش را با خم كمند ببندند و چون گوسپند او را بر خاك بخوابانند و بسان سياوش ، سرش را از تن جدا سازند و تنش را خوراك كركسان كنند . چون توس سپهبد ، اين فرمان را بشنيد ، به سوى ريختن خون سرخه شتافت . سرخه به دو گفت : اى شاه سرفراز ، چرا خون مرا به بىگناهى مىريزى ؟ سياوش همسال و دوست من بود و روان من پر از درد و اندوه اوست . روز و شب ديدگان من براى او پر از اشك بود و هميشه بر آن كس كه سر آن شاه را بُريد و آن تشت و دشنه را بگرفت ، لبانم به نفرين گشوده بود . توس كه سخنان سرخه را بشنيد ، دلش سخت بر آن نامبردار بدبخت بخشايش آورْد . پس به پيش رستم آمد و آن سخنان را كه پسر افراسياب بگفته بود ، به رستم بازگفت . ليك رستم به دو گفت : اگر شهريار ايران را چنان سوگ و داغ دلى رواست ، پس هميشه دل و جان افراسياب نيز پر از درد و ديدگانش پر از اشك باد . اين كودك نيز از پشت آن بدهنر است و بار ديگر چاره و نيرنگى بسازد . سياوش را در خاك كرد و بر و يال و مويش را در خون فرو كرد . سوگند به جان و سر كاووس شاه سرافراز و با آفرين ِ ايران زمين كه تا من در گيتى زنده باشم ، هر كه از تركان - شاه يا بنده - بيابم ، سر از تنش جدا سازم . پس رستم ِ شير به سوى زواره نگاه كرد و او را به آن ريختن خون كه ناگزير بود ، فرمان داد . زواره آن تشت و دشنه را ببرد و سرخهء جوان را به آن نگاهبانان بسپرد . سرش را به زارى با